#آرامش_غربت_پارت_359
من ـ نه خیرم!
آرمین خندید و رفت کاسه سوپو برام آورد...
با قدردانی نگاهش کردم...الحق که دوست خوبی بود...
من ـ آرمین ، می خوام دفتر خاطرات مادرمو برات بخونم...فکر کنم دیگه وقتشه بدونی تو زندگی من چه خبره...
آرمین ـ بیتا اگه نمیخوای مجبور نیستی...
دستمو گذاشتم رو دستشو پلکامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ مشکلی نیست...الان میرم میارم...
رفتم تو اتاق...نفس عمیقی کشیدم و دفترو آوردم...نشستم پیش آرمین و لبخند عمیقی زدم و گفتم:
ـ آماده ای؟
آرمین ـ آره...خاطرات توئه؟
من ـ نه راستش مال مامانمه...پس یکم سانسوری زیاد داره ها...
آرمین خندید و گفت:
ـ پس یعنی مال خودتو نمیخونی؟
romangram.com | @romangram_com