#آرامش_غربت_پارت_357
خجالت کشیدم اما با خوشحالی از بخشیده شدن خودمو مثه یه بچه تو بغلش جا دادم...
من ـ آرمین ، مازیار چی شد؟
آرمین ـ اون مَرده ، ولی حالش از تو هم بدتره! عاشق بودن دمار از روزگارش در آورده...
من ـ من دوست بدیَم...
آرمین ـ چرا این حرفو می زنی؟
با بغض گفتم:
ـ من مازیارو تنها گذاشتم ، من خودخواهم ، من تورو دارم موقع تنهاییام اما مازیار چی؟ اون از من داغون تره...اون عشقشو جلوی چشماش از دست داد...من خرد شدنشو ، شکستنشو دیدم ولی نتونستم کاری کنم...دربرابر گریه مردونه اش کم آوردم...من از خودم متنفرم...من...من...
دوباره هق هقام و نفس تنگیام شروع شده بود...سرمو به سینه آرمین چسبوندم...محکم بغلش کردم...بعد چند ثانیه آرمین با تعجب گفت:
ـ بیتا... داری...داری گریه میکنی؟!
منم با تعجب سرمو از رو سینه اش برداشتم و به بلوزش چشم دوختم که خیس از اشکای من بود...دست بردم سمت صورتم...خیس بود...بالاخره به خواستم رسیدم ، به سبکی ...به راحتی...دوباره سرمو گذاشتم رو سینه آرمین و بدون ترس از شکستن غرورم جلوی آرمین بلند تر زدم زیر گریه...آرمین بیچاره رو هم به گریه انداخته بودم...اینقدر گریه کردم تا تو بغل آرمین از حال رفتم...
دیگه نای گریه کردن نداشتم ، تو عمرم اینقدر سبک نشده بودم ، تمام درد و غمامو تو آغوش آرمین نابود کرده بودم...هرچند هنوز حس می شد اما سبک شده بودم...
آرمین منو گذاشت رو مبل و خودش نشست کنارم و گفت:
ـ دختر ترکوندیا...!
romangram.com | @romangram_com