#آرامش_غربت_پارت_355
آرمین با داد گفت:
ـ می بردمت که چی بشه؟ دوباره غش کنی؟ که صورت و بدن بی روح و سردشو ببینی؟
مثه خودش با داد گفتم:
ـ آره...!
آرمین ـ نـــه...! اصلا پشیمون نیستم که نبردمت مراسم خاک سپاری....اگه خواستی می برمت سرخاک ولی دیگه این فکر که برای آخرین بار هانیه رو ندیدی رو از سرت بنداز بیرون! وگرنه از اینی هم که هستی بدتر می شدی! هر شب کابوس چهره اشو می بینی...کابوسشو می بینی که برای همیشه رفته! دیگه حتی تو خواب هم ولت نمی کنه...
با داد دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ تو چی از این حسا می دونی؟ تو چه میدونی که ندیدنش برای آخرین بار چه حسی داره!؟
آرمین با داد گفت:
ـ میدونم ، خیلی هم خوب میدونم! پس صلاح دیدم که نبینیش...تا بیشتر از این یخ نشی...می دونم ندیدنش هرچی که باشه ، بهتر از دیدنشه...بفهم اینو...خاطره ی تو اتاق عمل هزار بار بهتر از دیدن چهره اش تو اون کشوهای سرد خونه اس یا دیدنش تو کفن...
چشامو بستم و این بار با لحن آرومی گفتم:
ـ برو بیرون...نمیخوام اینجا باشی...
romangram.com | @romangram_com