#آرامش_غربت_پارت_349
ـ آرمین نمی تونم ، اگه هانیه بره من ، من نابود می شم...آرمین جلوی چشمای من...ضربانش وایساد...وایـی...
آرمین زمزمه وار همینطور که چونه اشو چسبونده بود رو سرم گفت:
ـ هیــــس...آروم باش...سعی کن گریه کنی...
بازم عصبی شدم :
ـ نمی تونم لعنتی ، نمیاد ، نمیشه...خسته ام...دارم می شکنم...
آرمین محکم تر منو به خودش فشرد و گفت:
ـ می دونم ، می دونم عزیزم...ولی دیگه نمیذارم اینجا بمونی و دستاتو هی سوراخ سوراخ کنن! می برمت خونه ی خودم...
پوزخندی زدم و غریدم:
ـ هه ، فریبا جونم گذاشت!
آرمین خنده ای کرد و گفت:
ـ تو زن منیا یادت رفته؟!
سرمو بالا گرفتم و بهت پرسیدم:
ـ چـــــی؟!
romangram.com | @romangram_com