#آرامش_غربت_پارت_347
ـ نه نمی رم ، من از پیشش نمیرم...
بی توجه به دستایی که دور بازوهام حلقه شده بود جیغ می کشیدم...
من ـ ولــــم کنید ، من باید بمونم پیشش...من قول دادم.....نـــــه....
پرستار ـ هیــــــس ساکت باش خانوم ، بیمارستانو گذاشتی رو سرت!
صدامو پایین آوردم و گفتم:
ـ تورو خدا من باید ببینمش...
پرستار ـ وای ببرینش تو اتاقش داره از حال میره...
به سختی می تونستم نفس بکشم ، چشامو رو تک تک صورتا چرخوندم ، صورت وحشت زده و گریون مازیار ، یا علی گفتنای مامان هانیه ، قطره اشک جمع شده تو چشمای باباش...حتی آرمینم گریه اش گرفته بود...با فرو رفتن چیز تیزی به دستم کم کم هوشیاریمو از دست دادم و آروم گرفتم...اینقدر سریع که یادم نمیاد چه حالی بهم دست داد...
بعد از چند ساعت به هوش اومدم...سریع به سرعت باد سرمو از دستم کندم و وارد راهرو شدم....همه آشفته بودن...آرمین با دیدن من اخم کرد و گفت:
ـ تو چرا اینجایی؟ برو تو ببینم...
من ـ نه...نه، هانیه...
آرمین ـ هنوز تو اتاق عمله...بیتا آروم باش....
سری تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com