#آرامش_غربت_پارت_327
و طولی نکشید که دوباره خوابم برد...یه خواب پر از استرس...
با چشمای خیس از اشکم به مازیار نگاه کردم...چشمای قهوه ایش به خاطر هاله اشک برق می زد...ناراحتی تو اون فضا بی داد می کرد ، صدای قرآن تو سراسر اونجا پخش می شد ، گریه فریبا جون ، مادر هانیه حتی و خیلیای دیگه در حال زار زدن بودن...با خودم گفتم اینجا چه خبره؟!؟!؟
با تن و بدنی لرزون به سمت جنازه رفتم که با پارچه ای سفید پوشونده شده بود...هق هق گریه ام اوج گرفت...همه از نظرم محو شدن و فقط خودم بودم و یه جنازه که داشتن خاکش می کردن...
مردد بودم که ببینمش یا نه...احساس متلاشی شدن بهم دست داده بود...دستام لرزش خیلی عصبی و بدی پیدا کرده بودن ، با وحشت دستمو روی پارچه گذاشتم اما مکث کردم...
نمی دونستم برای چی دارم گریه می کنم! گریه واسه چی؟ مگه میشناسمش؟
تردید رو کنار گذاشتم و با یه حرکت پارچه رو زدم کنار....با دیدن چیزی که رو به روم بود خشکم زد...هانیه؟! باور کردنی نبود! عمر هانیه من به همین زودی تموم شد؟ رفت؟
شروع کردم به جیغ زدن...جیغای عصبی و پی در پی...چشامو بستم...جیغام بلند تر می شد...تا اینکه...
ـ بیــــتــا....
با وحشت چشامو باز کردم و با لرزش بدی که تو جونم افتاده بود اطرافمو برانداز کردم...سردم شده بود و می لرزیدم....دوست داشتم گریه کنم...
گیج و منگ بودم ، ولی تازه به خودم اومدم...همه اش خواب بود بیتا آروم باش!
خیلی دلم هوای گریه داشت! دوست داشتم مثه تو خوابم زار بزنم.. ولی نمی تونستم فقط می لرزیدم...آرمین بدن بی جون و سردمو تو آغوش گرمش گرفت و به خودش فشار داد و گفت:
ـ چرا جیغ می کشیدی بیتا؟ آروم باش عزیزم ، آروم باش...
سعی کردم هق هق کنم تا گریه ام بیاد...ولی نمی شد فقط بغض بود و هق هق بدون اشک!
romangram.com | @romangram_com