#آرامش_غربت_پارت_322

چشامو یه بار دیگه باز کردم...دوباره چشامو بستم و یه بار دیگه امتحان کردم....دوباره بازش کردم...اینقدر این کارو تکرار کردم که بالاخره بغض به گلوم راه یافت...از شدت ناراحتی و حرص داد زدم:

ـ لعنتــــی...من نباید اینجا باشم...

و دوباره سرمو کوبیدم رو بالش...اصلا حواسم نبود کسی تو اتاقه یا نه ! به خاطر همین وقتی آرمین رو بالای سرم دیدم حسابی شوکه شدم و ترسیدم و نفسم بند اومد...

آرمین با نگرانی بهم خیره شده بود و گفت:

ـ بیتا آروم باش خانومم چت شد یهو؟!

با تعجب بهش نگاه کردم و تا خواستم کلمه ی " خانومم" رو تجزیه تحلیل کنم اما با دیدن مامان و بابای هانیه حالم بدتر شد و اصلا یادم رفت راجع به چی داشتم فکر می کردم...بغضم هر لحظه بیشتر می شد...ولی گریه ام نمیومد...

من ـ شما اینجا چیکار می کنید؟!

مامان هانیه زد زیر گریه که باباش گفت:

ـ اینطوری از هانیه من میخواستی مراقبت کنی؟

ملافه رو از رو خودم کنار زدم و با اخم از تخت پایین اومدم و گفتم:

ـ شما که ازش مراقبت کردید چه گلی به سرش زدید؟

باباش خجالت زده سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ ولی در هر صورت من باعث این تصادفش نشدم...


romangram.com | @romangram_com