#آرامش_غربت_پارت_319

هانیه با خوشحالی گفت:

ـ بــله...!!!

سریع دستمو از دست آرمین در اوردم که باعث تعجبش شد و موبایلمو از کیفم در آوردم و از این صحنه که مازیار بلند شد و حلقه رو به آرومی تو دستای ظریف هانیه قرار داد عکس گرفتم...جفتشون ذوق زده بودن و چشاشون برق می زد...

دوباره صدای دست و جیغ تو فضا پیچید و همه رو به وجد آورد...سامی هم همینطور دست می زد و خوشحال بود! آرمین بغلش کرد و گونشو بوسید...دلم غنج رفت و با لبخند بهش نگاه کردم...یهو دیدم همه مردم رفتن کنار تا مازیار و هانیه بیان پایین...دست تو دست هم اومدن سمت ما...با خوشحالی جیغی کشیدم ، هانیه هم به تبعیت از من جیغی کشید و پرید تو بغل من!

من ـ وایــــــی خیلی خوشحالم!

هانیه ـ منـــــم همینطووور!

دوباره جیغی کشیدیم که گفتم:

ـ خب بسه حالا هرکی ندونه فکر می کنه ترشیده بودی! هرچند واقعا دیگه بو ترشی بلند شده بود!

هانیه با خنده مشت محکمی به بازوم زد و باهم از پارک بیرون رفتیم...لبخند روی لبای هممون هک شده بود...یکی از ماشینا که وایساده بود آهنگ همه چی آرومه رو گذاشته بود و صداشو تا اخر بلند کرده بود...نفس عمیقی کشیدم و لبخندمو وسیع تر کردم...تو همین لحظه هانیه یهو هینی کرد و وایساد...گفت:

ـ وای کیفم!

مازیار ـ چی شد؟

هانیه ـ کیفمو رو صندلی جا گذاشتم!

مازیار دست هانیه رو گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com