#آرامش_غربت_پارت_314

من ـ ببخشید آقای صدقی ! چه اتفاقی افتاده که امروز مثل یه حیوان وفا دار شما پاچه میگیرید؟!

آرمین دندوناشو روی هم فشار داد و با عصبانیت گفت:

ـ به تو یاد ندادن وقتی با یه مرد داری بیرون میری نباید سرتو بندازی پایین و بری به امون خدا؟

منم با لحن خودش و با لجبازی نوچی کردم و با سرکشی گفتم:

ـ نچ، یاد ندادن!

آرمین ـ از حالا به بعد یاد بگیر! تا وقتی پیش منی دیگه حق نداری سرتو بندازی پایین و بری...!

من ـ ببخشید جناب خان داداش ( بی اراده پوزخندی زدم و ادامه دادم) شما نمیتونی به من بگی چیکار بکنم چیکار نکنم! فهمیدی؟!

آرمین بازومو ول کرد ، خواستم کنارش بزنم و برم که اینبار مچ دستمو گرفت و چند قدم نزدیک تر از سری پیش شد و گفت:

ـ نه تو کَتم نمیره!

با لجبازی گفتم:

ـ اونوقت چرا؟

آرمین فشاری به مچم داد و گفت:

ـ چـــون مــــن میگـــــم...!


romangram.com | @romangram_com