#آرامش_غربت_پارت_307
من ـ پس عصر می بینمت! فعلا...
مازیار ـ خداحافظ...
قطع کردم و سرمو محکم کوبوندم رو بالش تا دوباره به دنیای بیخیالی ها فرو برم...!
***
درحالی که نگاه آخرو به خودم تو آینه مینداختم بهش گفتم:
ـ پس تو خونه هستی دیگه؟
من میرم واسه کارای عکاسی و میام اوکی؟
هانیه ـ مطمئنی نمیخوای من بیام؟
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ـ آره گلم ، تو استراحت کن من زود میام...! کلید نمی برم دیگه خودت درو باز کن...
هانیه سرشو تکون داد و اومد جلو و منو بوسید و رفتم پایین...از خونه که حسابی دور شدم ماشین مازیارو دیدم...هنوزم با موتور اینوراونور می رفت! خنده ام گرفت و براش دست تکون دادم و گفت:
ـ چته چرا می خندی؟
من ـ سلامت کو بیژور؟!
romangram.com | @romangram_com