#آرامش_غربت_پارت_303

لبمو گاز گرفتم و تو دلم از خدا به خاطر این دروغی که گفتم معذرت خواستم و سعی کردم لبخندمو بخورم تا نفهمه کاسه ای زیر نیمکاسه اس!

هانیه با شنیدن این حرف زد زیر خنده و گفت:

ـ وای کار عـــــالی کرد! جام حسابی خالی!

خندیدم و گفتم:

ـ هـــه ایشالا سر خودتم میاد!

خندید و گفت:

ـ بیتا میشه امشب رو تخت بخوابم؟

هول شدم ولی خودمو نباختم و گفتم:

ـ معلومه که نه!

هانیه خنده اش گرفت و گفت:

ـ به درک!

من ـ باشه شوخی کردم بذار برم اماده کنم تختو تا تو آماده ی خواب شی!

هانیه ـ مرسی گلم! ببخشیدا من یکم کمر درد دارم!


romangram.com | @romangram_com