#آرامش_غربت_پارت_300
من ـ میموندی حالا!
هرچند از خدام بود جفتشون به یه بهونه ای برن پایین!
مازیار بلند شد...من و هانیه هم به تبعیت از اون بلند شدیم ، مازیار از جفتمون خداحافظی کرد اما هانیه گفت:
ـ وایسا تا پایین باهات میام...
و مخفیانه چشمکی بهش زد اما این کارشو تو هوا گرفتم!
باهاشون خداحافظی سر سری کردم و زود درو بستم و تو همین فاصله با سرعت رفتم سمت در و بازش کردم که محکم خوردم به آرمین...
باحرص سرمو بلند کردم و نگام تو نگاهش گره خورد...طرز نگاه کردنش خیلی عجیب بود و احساس ذوب شدن بهم دست میداد وقتی اینطوری بهم خیره می شد...لبامو با زبونم تر کردم و نگامو از چشاش گرفتم و به پایین نگاه کردم که زوم شد رو هیکلش!!! دوباره نگاه خیره امو به سختی از هیکل خوش فرمش گرفتم و اخم الکی کردم و گفتم:
ـ تو که هنوز لختی!
آرمینم که کمی عصبی شده بود گفت:
ـ خب همش تقصیر توئه!
با لحن طلبکارانه ای گفتم:
ـ تقصیر منه؟
آرمین ـ آره ! کی بود شیر آبو باز کرد؟! تو!
romangram.com | @romangram_com