#آرامش_غربت_پارت_286
هانیه ـ نیم ساعت دیگه!
من ـ پس منتظر چی هستی برو بپوش دیگه! منم میخوام به آرمین زنگ بزنم!
هانیه اخم تصنعی کرد و گفت:
ـ دیگه چی؟ با آقا آرمین ، تنها در خانه؟! اوه اوه...
نمی دونم چرا اما برای بار دوم سرخ شدم و گفتم:
ـ زیاد فیلم می بینیا!
هانیه که از این خجالت کشیدنای من خنده اش گرفته بود گفت:
ـ اوه اوه! لپــــاشو! خانوم گلی! جمع کن بساطتو بینیم باوو!
خنده ام گرفت و برگشتم سر جای اولم و هانیه رفت تو اتاق تا حاضر شه...
بعد از رفتن هانیه با خوشحالی جیغی کشیدم و تا دمِ تختم بالا و پایین می پریدم تا انرژی ام تخلیه شه! خیلی خوشحال بودم...برای بهترین دوستم همیشه بهترین هارو می خواستم...
چرخی زدم و با خوشحالی خودمو پرت کردم رو تخت...با آسودگی نفس عمیقی کشیدم و دست کردم تو کشو و عکس آرمین رو بیرون کشیدم...
به پهلو خوابیدم و دستمو تکیه گاه سرم قرار دادم و عکس آرمین رو کاملا باز کردم و کنارم رو تخت گذاشتم...خم شدم روش و مثه دیوونه ها شروع کردم به صحبت کردن باهاش:
ـ باورت میشه!؟ من که باورم نمیشه! هانیه کوچولوی من داره عروس میشه!
romangram.com | @romangram_com