#آرامش_غربت_پارت_271

با خنده سری تکون دادم و یه قلوپ دیگه از چاییمو خوردم...

***

تو جام هی غلت می زدم...خوابم نمی برد...همش از این پهلو به اون پهلو می شدم...گاهی به چهره ی قشنگ هانیه زل می زدم و گاهی به در و دیوار...بالاخره نیم ساعت گذشت....طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم و رفتم سمت دفتر خاطرات مادرم...حس و حال نوشتن رو نداشتم...یه شال نازک انداختم رو شونه ام و موبایلمو برداشتم و رفتم تو بالکن...هوا گرم بود ، اما برای چند لحظه بادی میومد و از گرمی هوا می کاست...به گوشیم خیره شدم...یاد اونشبی افتادم که آرمین بهم زنگ زده بود و از خواب نازم بیدارم کرده بود...به ستاره ها نگاه کردم و تو دلم ازخودم پرسیدم" بهش زنگ بزنم؟ خواب نباشه؟!"

گوشیو برداشتم و رفتم تو دفترچه تلفن...اسم آرمین اول از همه بود...با انگشتم اسمشو لمس کردم و تا خواستم دکمه تماس رو فشار بدم گوشیم زنگ خورد...با تعجب به گوشیم خیره شدم و اسم آرمین رو دیدم...با بهت لبخندی زدم و بی درنگ دکمه سبز رو فشار دادم:

ـ بله؟!

آرمین با تعجب گفت:

ـ سلام! بیدار بودی؟

من ـ سلام...آره...

آرمین ـ چیکار می کردی؟

با کمی من و من گفتم:

ـ هیــ...هیچی!

آرمین ـ مطمئن؟!

خنده ام گرفت و گفتم:


romangram.com | @romangram_com