#آرامش_غربت_پارت_269

خندیدم و دستمالی به طرفش گرفتم تا صورتشو خشک کنه...

با هم از کافی شاپ خارج شدیم و این کارو موکول کردیم به یه روز دیگه....

آرمین منو تا دم خونه رسوند...تعارفش کردم بیاد بالا اما سام رو بهونه کرد و نیومد...با عجله رفتم بالا...مشتاق بودم مو به موی این قراره آرمین رو برای هانیه تعریف کنم...

هانیه درو باز کرد و بعد از رفع خستگی و تعویض لباس رفتم پیشش و با خنده گفتم:

ـ آخ هانی! نمیدونی که چی شد!

هانیه ـ چی شد؟

من ـ آبشو کشیدن چلو شد!

و خودم هر هر خندیدم که هانیه گفت:

ـ هه هه! بی مزه!

خنده ام گرفت و براش تعریف کردم...هانیه هم می خندید و با لذت گوش می داد!!!

هانیه ـ من باورم نمیشه آرمین بلد نباشه!

من ـ منم همین فکرو می کردم! ولی مثه اینکه واقعا بلد نیست! حیف شد دختره خیلی خوشگل بود از دستش پرید!

هانیه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com