#آرامش_غربت_پارت_262

تقریباً یه ماهی می شد که هانیه تو خونه من مستقر شده بود...از اونجایی که باید پول خونه رو به آرمین می دادم ، قرار شد دوباره مثه قدیم برم پیش آرمین و بساط تدریس کردن رو راه بندازم...هانیه هم قبول کرده بود که از خونه مراقبت کنه...کلی هم بهش سفارش کرده بودم که بیرون نره و حواسش به اطرافش باشه ، نمیدونم چرا اما حسابی محتاط شده بودم و هیچ ریسکی رو نمی پذیرفتم...حتی دیگه از کلاسای عملی عکاسی هم خبری نبود! مگر اینکه جاهای نزدیک بریم...ساحل به خونه ی زری اینا زیادی نزدیک بود و از اونجایی که ما احتمالات رو در نظر می گیریم ، شاید به زری برخورد کنیم! به خاطر همین دیگه ساحل بی ساحل...! با اینکه بچه ها کلی اعتراض کردن ولی بالاخره راضیشون کردم که ببرمشون یه جایی غیر از ساحل! که خودمم هنوز فکر اینو نکردم که دقیقا کجا ببرمشون! شاید شهر بازی! از این فکرام خنده ام گرفت و به ساعت دیواری نگاهی انداختم...

یه ربع دیگه کلاس شروع میشد...رفتم جلوی آینه و برای آخرین بار نگاهی به خودم انداختم و شال مشکی ام رو ، روی سرم مرتب کردم و مانتوی صورتی ام رو هم چک کردم که یه وقت چروک نباشه!!! اینقدر که عجله ای حاضر شده بودم...! عینک آفتابیمو هم زدم و بعد از خداحافظی با هانیه از خونه خارج شدم...

تا اونجا سریع یه تاکسی گرفتم و رسیدم...خداروشکر کسی خونه نبود..دلم میخواست سام رو هم میدیدم ولی مطمئناً الان خونه فریبا جون اینا بود...

شال و مانتومو در آوردم و انداختم رو مبل...هوا گرم بود به خاطر همین بیخیال چایی شدم و رفتم برای خودم شربت پرتقال درست کنم تا بچه ها بیان یکم جون بگیرم! از نظرم سخت ترین کار دنیا برای منِ بی اعصاب، سر و کله زدن با بچه های کوچیک و شیطون بود!

همینطور که دست به کمر شده بودم یه قلوپ از آب پرتقالمو خوردم که زنگ در به صدا در اومد...لیوانو گذاشتم رو اپن و درو باز کردم...مردد بودم شال بپوشم جلوشون یا نه...! همیشه از ترس آرمین می پوشیدم که نکنه یهو بیاد تو! ولی مطمئن بودم امروز خیلی دیر میومد! به خاطر همین بیخیال حجاب سفت و سخت شدم و موهامو همینطور باز گذاشتم و فقط شالمو انداختم رو سرم که اگه آرمین اومد درستش کنم...

تا اینجا فقط سارا و یاسمن اومده بودن از شاگردای قدیمیم ، چون میخواستن پیشرفته تر کار کنن! شاگردای جدیدم یکم بزرگ تر بودن...ولی هنوز ندیده بودمشون...یاسمن و سارا با دیدنم اومدن بغلم...با مهربونی گفتم:

ـ وای چقدر دلم براتون تنگ شده بود!

سارا ـ منم همینـــطور!

یاسمن ـ منم...!

لپاشونو بوسیدم و گفتم:

ـ بچه ها این سری شما زرنگ تریدا..! آبروداری کنید جلوی این شاگرد جدیدا!

جفتشون خندیدن و یاسمن گفت:

ـ بیتا جون؟!


romangram.com | @romangram_com