#آرامش_غربت_پارت_241
با خباثت لبخندی زدم و به آرمین خیره شدم!
دوست نداشتم غم چشماشو ببینم! پیشنهادم احمقانه بود ولی شاید آرمین قبولش می کرد!
از این فکرم خنده ام گرفت و سعی کردم کنارش بزنم اما نمیدونم چرا اینقدر زیاد سمج شده بود!!!
بعد از خوردن چایی هانیه یه پیشنهاد جالب داد:
ـ میگما آقا آرمین ، میشه فردا با مازیار و فریبا جون ( بعد یه نگاهی بهم انداخت و آروم گفت) اون یکی پسره که گفتید اسمش چی بود؟
من و آرمین همزمان گفتیم:
ـ سالار!
هانیه بشکنی زد که خنده ام گرفت و بعد گفت:
ـ میشه فردا با مازیار و فریبا جون و آقا سالار بریم لب ساحل؟ خیلی دلم می خواد دریا رو ببینم!
آرمین لبخند متواضعی زد و گفت:
ـ بله حتما ، چرا که نه؟!
لبخندی زدم و تو دلم فکر هانیه رو تحسین کردم...اونجایی که قرار بود بریم پر از سوژه هایی بود که به کارم میومد و می تونستم باهاشون نقشه امو پیش ببرم...!
تو همین فکرا بودم که آرمین دستشو از رو دسته ی صندلی برداشت و بلند شد... من و هانیه هم به تبعیت از اون بلند شدیم...بلوز آستین بلندمو صاف کردم و شالمو جلو تر کشیدم! انگار تیک گرفته بودم! موقع بلند شدن مرتباً این حرکت رو تکرار می کردم...
romangram.com | @romangram_com