#آرامش_غربت_پارت_229

موبایل خودمو برداشتم و شماره ی شرکتشو گرفتم...میدونستم شمارمو نداره!

بعد از چندتا بوق برداشت...اما خودش نبود! منشی اش بود...

ـ شرکت ... بفرمایید؟





من ـ سلام با آقای صدقی کار داشتم...

منشی ـ الان وصل می کنم!

قلبم داشت تند تند می زد...بعد از چند ثانیه صدای جذاب و بمش تو گوشی پیچید و ضربان قلبم رفت رو هزار...

آرمین ـ بله بفرمایید؟

چیزی نگفتم...فقط می ترسیدم صدای ضربان قلب لعنتی ام اینقدر بلند باشه که بشنوه!

آرمین ـ الو بفرمایید!

چیزی نگفتم که یهو با شک گفت:

ـ بیتـــــــا...؟


romangram.com | @romangram_com