#آرامش_غربت_پارت_208
ـ نمی ذارم بری...
با پافشاری گفتم:
ـ فقط یه نگاه...
آرمین چند بار نگاه به سمت راست کرد که فرهاد بود یه نگاه هم به سمت چپ کوچه که اونورش بابام بود کرد و نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت:
ـ فقط یه نگاه..!
لبخندی به صورت قشنگش زدم و آروم رفتم سمت دیواری که پشتش بابام بود...با احتیاط سرمو اوردم جلو...با دقت نگاه کردم....خودش بود...ازش می ترسیدم ولی دوسش داشتم...بابامو دوست داشتم...اصلا عین خیالم نبود که دارم محوش میشم که تو یه لحظه سرشو برگردوند...دوباره قلبم تند تند زد و زود اومدم سمت آرمین و گفتم:
ـ یه کاری بکن باید بریم بالا!
آرمین ـ حالا خودش بود؟!
آب دهنمو قورت دادم و تو سکوت فقط نگاش کردم و سرمو به معنای آره تکون دادم...
آرمین به بالای ساختمون نگاه کرد و گفت:
ـ باید قلاب بگیریم!
من ـ وای من که زورم نمی رسه...
آرمین ـ من قلاب می گیرم تو میری بالا، بعد تو دستتو میاری من میگیرم و میام بالا! ارتفاعش کمه...
romangram.com | @romangram_com