#آرامش_غربت_پارت_206
آرمین چند قدم خیلی آروم اومد جلو...اینقدر آروم که انگار یه سال گذشت! خخخ!
با سکوت منتظر بودم که ببینم چیکار می خواد بکنه...هی میومد جلو...دستاشو جلو آورد و گذاشت رو شونه ام...یکم نزدیک شد...
قلبم باز بی جنبه شد و شروع کرد به تند تند تپیدن...سرجام سیخ وایسادم و جیکمم در نمیومد...آرمین تو چشام خیره شده بود...بعد از چند لحظه لبخند محوی زد و گفت:
ـ خب حالا شد...
و به نرمی ولم کرد...راست میگفت...
خیلی آروم شده بودم اصلا از اون حس چند دقیقه پیش خبری نبود...
آرمین رفت تو اتاق و بعد چند دقیقه برگشت!
آرمین ـ بریم!؟
من ـ آره بریم....تفنگم می خوایم؟!
آرمین خندید و گفت:
ـ نه بابا مگه ما قاتلیم؟ ما فقط می ریم هانیه و سام رو میاریم...همین...
با شک نگاهی بهش انداختم و گفتم:
ـ کاش به همین راحتی که میگی باشه!
romangram.com | @romangram_com