#آرامش_غربت_پارت_204
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ من اینجا دارم از نگرانی می میرم تو میگی کارش درسته؟!
آرمین خندید و گفت:
ـ ببخشید معذرت! حالا اجازه می دید حرکت کنیم به سوی منزل بنده؟
فقط تونستم لبخند کم جونی بزنم و سرمو تکون بدم....در عرض ده دقیقه رسیدیم...
از فرهاد می ترسیدم...یه سوالی تو مغزم رژه می رفت! "بابام کجاست!؟"
از همین می ترسیدم که بابام یه نقشه هایی داشته باشه! همه چیز مشکوک بود...بیچاره فریبا جون...مازیارم که نمیشناسه فرهادو...
حتما بیخیال از این ماجرا می گذره...دیگه الانم رفته خونه و همه چیزو فهمیده! دیر شده که بهش زنگ بزنم تا بگن پلیس بیاد!
آه عمیـــقی کشیدم و سعی کردم برای چند ثانیه هم که شده ذهنمو از هر فکری خالی کنم...
داشتم سعی می کردم ذهنمو خالی کنم که دستی رو دور کمرم حس کردم...
آرمین ـ بیتا چت شده تو؟!
خیلی سرد گفتم:
ـ چیزیم نیست خوبم...
romangram.com | @romangram_com