#آرامش_غربت_پارت_196

فریبا جون ـ به سالار و مازیار بگو باز بیان کمکت!

من ـ آره خودم تو فکرش بودم...

بعد انگار یه چیزی یادم اومد سریع پرسیدم:

ـ راستی سالار کو؟ دیگه پیداش نیست!

فریبا جون ـ اتفاقا اونم با مازیاره! ولی بیشتر از مازیار می مونه سرکار! بعدشم که دیگه خسته میشه میره خونه! کم پیش میاد که بیاد پیشمون...

من ـ که اینطور...

فریبا جون رفت سمت آشپزخونه تا برامون شربت بیاره! به هانیه نگاه کردم که داشت کل خونه رو از نظر می گذروند و ساکت بود...

فریبا جون با یه سینی حاوی شربت داخل سالن شد به جفتمون تعارف کرد...ازش تشکر کردم و نشستم رو کاناپه! سام رو هم نشوندم رو پام...یه قلوپ از شربت آلبالومو رو خوردم که دیدم سام هی با کنجکاوی بهم نگاه می کنه...شربت رو بهش نزدیک کردم...دستاشو دور لیوان حلقه کرد و به طرف دهنش نزدیک کرد! ترسیدم که بریزتش به خاطر همین کمکش کردم آروم آروم بخوره...

هانیه ـ خیلی دوسش داری؟

من ـ آره...خیلی...

هانیه ـ بچه گوگولییه!

فریبا جون هم اومد کنارم و گفتم:

ـ راستی...از...(لبامو محکم بهم فشار دادم و گفتم) از بابام اینا چه خبر؟


romangram.com | @romangram_com