#آنتی_عشق_پارت_164


مامان خانوما رو براي عوض كردن لباساشون به سمت يه اتاق برد و منم از فرصت استفاده كردم و برگشتم پيش فرهود . فرهود با خنده گفت :

_ آقا داماد چرا اخم كردن ؟!

وقتي ديد جوابي نميدم خودش ادامه داد :

_ خداييش كي فكرشو ميكرد تويي كه اينهمه تو بچگي ميشا رو اذيت ميكردي حالا بخواي باهاش ازدواج كني ؟

بعد انگار ياد يه چيزي افتاده باشه با صداي بلند زد زير خنده و گفت :

_ قضيه ي موهاي عروسكش و بهش گفتي ؟....يادت نره بهش بگي ها ، ادم بايد از اول زندگي صداقت داشته باشه .

با يادآوري اون خاطره يه لبخند رو لبم نشست و گفتم :

_ هنوزم عكساشو دارم . چه سيبيلايي شده بود !

همونطور كه با صداي بلند ميخنديديم چشمم به ميشا افتاد كه يه گوشه نشسته بود و كلافه و بي حوصله به نظر ميرسيد . خود به خود لبخندم جمع شد و جاشو به اخم داد . خدا رو شكر تو همون لحظه ندا اومد جلومون وايستاد و جلوي ديدم و گرفت و باعث شد ديگه چشمم بهش نيوفته . ندا با لبخند گفت :

_ چي ميگفتين كه اينقدر ميخنديدين ؟ بگين ما هم بخنديم ..

نگاهي به فرهود كردم و سعي كردم جلوي خنده مو بگيرم ،

_ قضيه ش مردونه بود .


romangram.com | @romangram_com