#آنتی_عشق_پارت_161

_ نگو كه منو نشناختي ...

خيلي هم حدس زدنش سخت نبود ، وقتي كنار زن عمو و نسرين نشسته بود يعني ندا بود ديگه ! با شك نگاهش كردم و گفتم :

_ اگه اشتباه نكنم بايد ندا باشي ، درسته ؟!

با خوشحالي دستاشو به هم كوبيد و گفت :

_ درسته ، باورم نميشه كه تمام اين مدت به يادم بودي ، اميدوارم بتونيم براي هم دوستاي خوبي باشيم .

با اين كه حرفش حقيقت نداشت و من تو اين سالها حتي يه بارم به يادش نيوفتاده بودم اما دلم نيومد حرفشو رد كنم . در واقع قيافه ش برام اصلا آشنا نبود اما روي هم رفته از نسرين خيلي خوشگلتر بود . تنها اشكالي كه وجود داشت اين بود كه پوستشو زيادي مصنوعي برنزه كرده بود و توي آرايش اغراق كرده بود . اما ميشد فهميد كه زير همه ي اين قضايا قيافه ي خوشگلي داره .

اصلا فرصت نميكردم يه لحظه كنار فرهود بشينم چون مدام مهموناي جديد مي اومدن و مامان ازم ميخواست براي استقبالشون برم . خيلياشون دوستا و همكاراي بابا بودن كه با خانواده اومده بودن و براي اولين بار بود كه باهاشون آشنا ميشدم .

بالاخره يه فرصتي پيدا كردم كه با فرهود چند كلمه حرف بزنم ، فكر ميكردم ديگه همه ي مهمونا اومدن و خانواده ي خاله و دردسر سازياي مامان و به كل فراموش كرده بودم كه مامان با شوق و ذوق اومد كنارم و گفت :

_ پاشو خاله ت اينا اومدن .

قيافه م اساسي رفت تو هم ، طوري كه از چشم فرهود دور نموند . وقتي با اكراه داشتم از جام بلند ميشدم فرهود با شيطنت ب*غ*ل گوشم گفت :

_ پاشو آقا داماد ...

يه لحظه چشمام از تعجب گرد شد ، اما وقتي اخلاقاي مامان يادم اومد به اين نتيجه رسيدم كه فرهود كه سهله الان كل تهرون بايد از اين مثلا نامزدي خبر داشته باشن . هر كاري ميكردم نميتونستم اخممو از بين ببرم و با خوشرويي باهاشون احوالپرسي كنم . اما اينجوري از يه نظر هم بهتر بود ، چون شايد ميشا از رو قيافه م ميفهميد كه من از اين بساط ناراضي ام .

وقتي من رسيدم مامان داشت دم در باهاشون احوالپرسي ميكرد . منم م*س*تقيم رفتم كنار عمو پرويز و گفتم :

romangram.com | @romangram_com