#آنتی_عشق_پارت_155

_ کار ديشبشو چي ميگين ؟....اينم عادتشه که براي زندگي بچه هاش تصميم بگيره ؟

با همون لبخندش سري تکون داد و گفت :

_ چي بگم ؟! .... براي زندگي همه تصميم ميگره...

و خودش بلند خنديد.

بعد از يه مکث کوتاه با لحن جدي اي ادامه داد :

_ اما هامين ، ميخوام هميشه حواست به يه چيز باشه .....حالا چه در مورد قضيه ي نامزديت يا همين اتفاق چند دقيقه پيش ... حواست باشه چيزي نگي يا کاري نکني که مادرت ناراحت بشه ....مامانت زيادي حساسه ....مواظب باش ناراحتش نکني وگرنه من ميدونم و تو ...

جمله ي اخرش و با لحن تهديد کننده اي گفت ، بي اراده خنده اي کردم و گفتم :

_ عاشقي ها !

بابا هم متقابلا خنديد و گفت :

_ پاشو پدر سوخته ....

از جاش بلند شد و در حاليکه به سمت در ميرفت گفت :

_ بيا صبحونه تو بخور ، از دل مامانتم در بيار...

چند لحظه به سقف زل زدم و به فکر فرو رفتم . همش تقصير بابا بود که هر چي مامان ميگفت فقط ميگفت چشم ! اگه از همون اول اينقدر لي لي به لالاش نميذاشت الان مامان اينجوري از موقعيتش سوئ استفاده نميکرد تا واسه زندگي بچه هاش تصميم بگيره . وايسا من زن بگيرم ! يه جوري باهاش برخورد ميکنم که حساب کار دستش بياد . عمرا اگه مثل بابا زن ذليل بازي در بيارم و لوسش کنم . يه جوري زنم و ادب ميکنم که الگوي بقيه مردا باشم !

romangram.com | @romangram_com