#آنتی_عشق_پارت_153

در حاليکه ميخنديد به ماشيني که اونطرف تر پارک بود اشاره کرد و گفت :

_ با چند تا از دوستام داريم ميريم رامسر ...

دستشو تو جيبش کرد و کارتي بيرون آورد ، به سمتم گرفت و گفت :

_ از آشنايي باهات خوشحال شدم ، اين شماره موبايل و محل کارمه... اگه خواستي پولاتو چينج کني زنگ بزن ...

و با خنده دستي تکون داد و به سمت ماشين دويد . با لبخند دور شدن ماشينشو نگاه کردم و وقتي از نظر ناپديد شد به سمت خونه برگشتم . دوباره نونا رو بو کشيدم ، چه صبحونه اي بشه امروز !

موقع برگشت خيابونا شلوغتر شده بود و بچه مدرسه ايها هم کم کم داشتن بيرون مي اومدن که برن مدرسه . اما بازم همه ي اين جنبش ها تو سکوت و آرامش خاصي که مخصوص اول صبح بود انجام ميشد ، همه هنوز گيج خواب بودن و حال و حوصله ي سر و صدا رو نداشتن .

پشت در حياط گير افتاده بودم چون کليد نداشتم . به ساعتم نگاهي انداختم ، 7 بود ...چه ميشد کرد مجبور بودم در بزنم ، با اين نوناي دستم که نميتونستم از در بالا برم . بعد از دو بار زنگ زدن در باز شد و صداي مامان از پشت آيفون بلند شد :

_ هامين کجا بودي ، من که مردم از نگراني ...

با تعجب وارد شدم و در و بستم ، مامان کي وقت کرد بيدار شه و نگران بشه ؟! ....منو باش نگران بودم كه دارم از خواب بيدارشون ميکنم !

وارد ساختمون که شدم مامان به سمتم اومد و گفت :

_ وقتي بيدار شدم و ديدم نيستي حسابي نگران شدم ، گفتم يعني کجا پاشدي رفتي کله ي سحر ؟! ماشين هم که نبردي ...موبايل هم که نداشتي بهت زنگ بزنم

_من رفتم قدم بزنم ، شما چرا انقدر زود بيدار شدين ؟

قبل از اينکه مامان بخواد جواب بده بابا در حاليکه ربدوشامبر به تن از پله ها پايين ميومد گفت :

romangram.com | @romangram_com