#آنتی_عشق_پارت_132


-شب زود بيا... بعدشم بايد بشيني مفصل تعريف کني چه بلايي سر دوستت اومده....

-باشه خوشگله...گوشي و بذار بگو خداحافظ...

-مراقب خودت باش...

و تماس قطع شد.نفسمو فوت کردم خدا باز جوي اخر شب و به خير بگذرونه...داشتم وسايل کيفم ومرتب ميکردم.

به ساعتم نگاه کردم هنوز نه نشده بود. از اتاق بيرون زدم و به پرستاري که پشت استيشن ايستاده بود گفتم: اقاي معتمد کي مرخص ميشن؟

پرستار حين نوشتن گفت:بريد کاراي حسابداري وانجام بديد ... پزشکش برگه ي ترخيصشو نوشته...

سرمو تکون دادم و تشکر کردم و به بخش مربوطه رفتم. خوشبختانه شب قبل کاراي مهراب و سيامک انجام داده بود.

به اون صورت دوندگي نداشتم.

وارد اتاق مهراب شدم. چشمهاش باز بود و سرش به سمت پنجره بود.

متوجه من نبود. با صداي بلند ي گفتم: چطوري قهرمان بادي؟

مهراب با تعجب سرشو به سمتم چرخوند و اروم گفت: ميشا...

حيني که فيش هايي که از حسابداري گرفته بودم و نايلون داروهاي مهراب و توي کيفم مي چپوندم گفتم: خوب خوابيدي؟درد نداري؟


romangram.com | @romangram_com