#آنتی_عشق_پارت_130
با باز و بسته شدن در منم پلکهامو باز کردم. از محيطي که توش بودم تعجب نکردم.... دم دماي صبح تازه خوابم برده بود وساعت هشت صبح بود.
شايد حدودا سه ساعت خوابيده بودم. کش وقوسي دادم وسيخ نشستم.
مهراب خواب بود.
سرمشو انگار در اورده بودن... از جام بلند شدم و به دستشويي رفتم... صورتم به خاطر خطوط ملافه که چروک شده بود پر از علامت بود.
چشمهام سرخ بود و دورش به خاطر اينکه مداد چشمم ريخته بود سياه سياه...با اون خط و خطوط ها هم شبيه زناي قاتل و مواد فروش شده بودم.
يه ابي به دست و صورتم زدم و چشمامو با دستمال مرطوب پاک کردم و از بيمارستان به مامانم زنگ زدم.
ميدونستم بعد نماز ديگه نميخوابه.
-الو؟
-سلام به روي ماهت خوشگل خانم...
-سلام ميشا جان... خوبي دخترم؟
-چاکر شوما... تو خوبي؟
romangram.com | @romangram_com