#آنالی
#آنالی_پارت_96

حرفش رو قطع کردم و سریع گفتم:

نه نه.. فقط الان عروسی دوستش و برادر منه! بذار خوش باشه، تازه نمیخوام چشم تو چشم بشم باهاش..

هیراد موافقت کرد و گفت:

فقط بعدش سریع باید تمومش کنی..

سری تکون دادمو بلند شدم و گفتم:

خب من باید برم جایی، کار دارم، کاری نداری؟

هیراد بلند شدو گفت:

نه داداش.. فقط سریع ردیفش کن..

برای بار دوم هم سری تکون دادمو بعد ار خداحافظی از اونجا خارج شدم..

بای یه تصمیم مهمی میگرفتم.. خب من به هیراد قول داده بودم.. با فکر کار یکه قرار بود انجام بم حالم بد شد.. ای خدا من بدون انالی چیکار کنم؟

*********

"آنالی"

با شمیم وارد کافه شدیم، نشستیم که شروع کرد به غر غر کردن:

اووف، این نگین همیشه باید دیر بیاد..

خندیدم و گفتم:

خب میشناسیش که..

شمیم: این کیا بیچاره از دستش چی میکشه؟!

سری تکون دادمو گفتم:

ارمانو نمیگی...

چشم غره ای به من رفت.. نگین رو دیدم که وارد کافه شد و بعد از پیدا کردن ما به سمتمون اومد..

بعد از سلام و علیک کردن، شمیم گفت:

دیر کردیا یکم ان تایم باش..

نگین خندیدو گفت:

نمیدونستم برای حرف زدن با نامزد گلم باید از شما اجازه بگیرم شمیم خانم..

شمیم: نامزد گلت؟! زاااارت.

نگین خواست چیزی بگه که سریع مداخله کردم:

بس کنین دیگه.. اه


romangram.com | @romangraam