#آنالی
#آنالی_پارت_91

سرگرد: یعنی به روی هم لبخند زدین؟

شایان: وا جناب سرگرد چه ربطی داره؟

سرگرد: ربطش رو من مشخص میکنم، درضمن من فقط اینجا سوال میپرسم.

شایان: خیر، لبخند نزدیم.

سرگرد: خوبه.

یه حدود نیم ساعت_ یک ساعتی رو با این پلیسه که خیلی شکاک بود سر کردیم که ارمان اومد.

آرمان وارد اتاق شد و با اجازه ی سرگرد نشست، حتی یادمون رفته بود فامیلی سرگرد رو بپرسیم!

آرمان با استرس گفت:

ببخشید اقا ایشون برادرم هستن، ایشونم دوست همسر بنده که گویا قراره با برادرم ازدواج کنن! شیرینی خورده ان!

من و شایان یهو به ارمان نگاه کردیم، هی ابرو بالا می انداختیم، که آرمان گفت:

وا آنالی خانم شمایین؟ فکر کردم، نگین خانومن! نه که خیلی شبیه هستن، ببخشید جناب سروان، شایان و نگین خانم قراره باهم ازدواج کنن، البته به امید خدا..

چشم غره توپی به آرمان رفتم که شایان به زور جلوی خندشو گرفت. جناب سرگرد هم رو به ارمان گفت:

خب این اقا ازادن، بفرمایید.. راستی یادتون باشه که با سرعت بالا نرین!

شایان سری تکون دادو رو به جناب سرگرد گفت:

پس خانم رازقی چی؟

سرگرد: ایشون مهمان ما هستن تا مادرشون تشریف بیارن.

شایان: نمیشه که..

یهو یه سرباز اومد تو و این باعث شد که حرف شایان قطع بشه.. سرباز رو به سرگرد با استرس و سریع گفت:

یه خانم اومدن جناب سرگرد، گویا که..

صدای جیغی به گوش رسید و مادر من داخل شد و رو به سرباز گفت:

برو اونور اقا..

اومد تو و چشماش به چشمام افتاد، به به.. مامان امروز خیلی به خودش رسیده بودا. مثلا مادرمون نگرانمون بوده.. چقدر خوشگل کرده لامصب، من خودم دلم براش لرزید.. همه با چشمای گرد داشتن مادرم رو برانداز میکردن،یه شلوار لی تنگ شکافی پوشیده بود با یه شنل کوتاه مشکی و بوت های مشکی.. شال بافت مشکی من رو بر سر داشت و یه رژ مایع قرمز و کلی پنکک و کرم و سایه و خط چشم و ریمل زده بود.. سرگرد به خودش اومد و گفت:

خانم محترم اینجا کلانتریه، چه وضعشه؟

مامان به خودش اشاره کردو گفت:

مگه من چمه جناب سروان؟ دخترمو ازاد کن، من تاحالا پام به کلانتری باز نشده بود..

جناب سرگرد با تاکید گفت:

خانم، سروان نه سرگرد.. در ضمن دعوا دارین؟ این اقا با دختر شما چه نسبتی دارن؟


romangram.com | @romangraam