#آنالی
#آنالی_پارت_83
سری تکون دادمو بعد از خداحافظی از بیمارستان خارج شدم و به سمت پارک مقابلم حرکت کردم، بالاخره پسر رو رویکی از چمنا درحالی که نشسته بودو با مبایلش ور میرفت پیدا کردم، با سلام بلندم به سمتم برگشت و سریع بلند شد و جوابمو داد.. اشاره کردم دوباره رو چمنا بشینه.. نشستیم و رو بهش گفتم:
خب ، شروع کن تو کی هستی و چجوری باخواهر من اشنا شدی؟
آیهان: آیهان رضایی، پسر دکتر رضایی... پدرم متخصص مغزو اعصابه و مادرم متخصص قلب و عروق، هردو جراحن.. یه برادر دیگه دارم به نام آرسن.. آرسن یه نقاشه، البته رشتش این نیست.. اون یه پزشکه.. تخصصش پوست و زیباییه و..
با سوالم مانع از ادامه حرفش شدم:
آرسن چند سالشه؟
ایهان: ۲۹، چطور؟
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:
فامیلیش رضاییه؟
ایهان با تعجب گفت:
چرا اینو میپرسی؟
_ تو جواب منو بده.
ایهان: نه فامیلیش شهابیه!
یهو قلبم ایستاد، و بعدش بیش از حد ممکن تند و سریع کوبید، سریع رو به آیهان گفتم:
سه سال پیش رفت انگلیس؟
ایهان با تعجب سری تکون داد و گفت:
تو از کجا اینا رو میدونی؟! اره رفت انگلیس، ازدواج کرده.. خانمش خیلی خوشگله..
چشمامو با درد و اعصابی خراب بستم، دیگه حرفای ایهان رو نشنیدم، این صداهای ارسن بود که مثل پتک بر سرم کوبیده میشد:
_ میخوام برم... برم.. برم..
_ آنالی دوستم نداری؟... نداری؟...
سرم یهو گیج رفت و دوباره این جمله تو سرم اکو شد:
راهمون از این لحظه دیگه از هم جدا شد.. جدا شد..
_ کاش هیچ وقت نمیومدی پیشم... پیشم..
_ خداحافظ.. خوشبخت بشی... بشی..
و دیگه چیزی نشنیدم.
*********
کنارش نشستم و گفتم:
من دوستت ندارم آرسن، ما نمیتونیم کنار هم باشیم!
romangram.com | @romangraam