#آنالی
#آنالی_پارت_81
خندیدمو گفتم:
چون حوصله غیرت بازی ندارم.
خندید و گفت:
ولی من دوست دارم برادرت باشم، درسته که از ایران میرم اما دوست دارم دوتا خواهر داشته باشم!
اجازه رو صادر میکنی؟
سری تکون دادم که دستشو گذاشت رو دستم و گفت:
خب خب چی صدات کنم؟
_ قبلا چی صدا میکردی همونو صدا کن، آنالی خالی، از لفظ آجی، خواهری و این چیزا متنفرم.
سری تکون دادو گفت:
پس منم ارتا خالی، خب؟!
سری تکون دادم که گفت:
بریم بالا؟
_ بریم.
رفتیم بالا و اون رفت ایستگاه پرستاری تایه حرفی رو بهشو یاداوری کنه، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت ارتا و بهش گفتم:
میشه یه لحظه بیای؟
ارتا حرف رو با پرستارها قطع کردو به سمتم اومد، پرسشگرانه بهم نگاه کرد که گفتم:
میخوام برم تو اتاق الشن، میشه یه کاری کنی برم تو؟
کلافه نگاهی بهم انداخت و مطمئنم با خودش گفت که چه دختر پررو و سوء استفاده گریه! رو بهم گفت:
ممنوعه ولی باشه سعیم رو میکنم.
تشکر کردم و رفتم روی صندلی نشستم تا ببینم چی میشه!
بعد از یک ربع اجازه رفتن من به اتاق الشن صادر شد. مامان بی تابی میکرد و دوست داشت اون به جای من بره ولی من نمیخواستم که نوبتم رو به اون بدم، با پوشیدن لباس های مخصوص وارد اتاق الشن شدم. به محض دیدن الشن رو تخت بیمارستان حس بدی وجودم رو به آتیش کشید، انگار میدونستن الشن قراره بهوش بیاد و اینا همش صحنه سازیه! روی صندلی کنار تخت نشستم و اروم رو بهش گفتم:
نبینم خوابیدی الشن. بلندشو! راستی امروز یه پسره اینجا بود که من خیلی اتفاقی حرفاشو شنیدم، نمیدونم اسمو فامیلش چی بود ولی.. انگار که دلیل وجود تو رو این تخت اون پسره! الشن، اون پسره کیه؟ میگفت دوستت داره.. خب اگه هم تو دوستش داشته باشی.. من مشکلی با..
حرفمو قطع کردم، وقتی پامو خواستم ببرم زیر تخت الشن حس کردم به یه چیز نرم برخورد کرد. با تعجب نگاهی به الشن بی جون روی تخت انداختم و سریع زیر رو نگاه کردم و با دیدن پسر آشنای امروزی زیر تخت ابروهام بالا رفت! پسر سریع اومد بالا و گفت:
ببخشید خانم.
بلند شدمد سریع دستش رو گرفتم و مانع از رفتنش شدم با حیرت گفتم:
چجوری اومدی اینجا؟
در تکاپوی رها کردن دستاش از زندانی که توسط دستام براش ساخته بودم، بود که با این حرف من ایستاد و رو به من گفت:
romangram.com | @romangraam