#آنالی
#آنالی_پارت_73

سری تکون دادمو گفتم:

منو میبخشید ولی من اصلا حوصله این بازیا رو ندارم جناب.

پسرا از سر ناچاری نگاهی بهم انداختن که یکیشون گفت:

خب شما میتونین در بحث نوازندگی گیتار باما همکاری کنید!

بعد کارتشو دراورد و به من نشون داد که روش نوشته بود موسسه موسیقی افتاب.

پایین سه تا شماره بود که گفتم:

اسم شریفتون؟

پسره:پیمان مقدسیان! و اینم شماره دوستم صدرا رضایی، اگه من جواب ندادم با ایشون تماس بگیرین، موسسه مال خودمونه.

سری تکون دادمو تشکر کردم که اونا لبخندی زدنو رفتن، بنظر پسرای خوبی میومدن!

نشستم و خواستم چیزی به شمیم بگم که گوشیم زنگ خورد، اسم مامان رو صفحه گوشیم نقش بست، جواب دادم که صدای پر از استرس و دلهره مامان که با گریه مخلوط بود، وجودمو پر از اضطراب کرد که نکنه اتفاق بدی افتاده باشه، اما با هر کلمه ای که با هم حرف میزدیم بیشتر فرو میریختم.

_الو..

مامان:الو.. س.. لـ.. ام..

_ سلام.. مامان چرا اینجوری حرف میزنی چیزی شده؟

مامان:آنالی.. الشن..

_ الشن چی؟

مامان:تصادف کرده.

یهو قلبم ایستاد. باورم نشد. فکر کردم مامان داره سر به سر من میگذاره. اروم گفتم:

الان کجاست؟

مامان:بیمارستان

_ کدوم بیمارستان؟

مامان:بیمارستان(...)

_ باشه.

و سریع تلفنو قطع کردم و رو به بچه ها گفتم:

الشن تصادف کرده تو بیمارستانه.

و سریع دوییدم به سمت خونه... هنوز تو شک بودم، باورش برام سخت بود که الشن، خواهر زبون دراز من الان رو تخت بیمارستان خوابیده باشه. وارد خونه شدم و سریع به طبقه بالا رفتم و وسایلامو جمع کردم، خیلی نگران شده بودم. شایان سریع اومد بالا و گفت:

آنالی چیشده؟

نگران رو بهش گفتم:


romangram.com | @romangraam