#آنالی
#آنالی_پارت_67
خب سلام!
دوباره به راهم ادامه دادم و خواستم برم که دوباره دستامو گرفت و گفت:
آنالی بازم ازت معذرت خواهی میکنم.
چشم غره ای نثارش کردمو صورتمو به صورتش نزدیک کردمو دم گوشش اروم گفتم:
اعتماد مهم ترین چیزه شایان.. اگه نداشته باشیش، یعنی منم نداری..
و آروم از کنارش رد شدم..
آروم رفتم کنار میز غذا خوری و گفتم:
سلام..
همه نگاه ها به طرف من برگشت و سلام کردن.. چشمم خورد به یه دختر جدیدی که کنار یه پسری نشسته بود، تارا بود.. قشنگ بود.. خیلی قشنگ بود، خیلی زیبا تر از من، خیلی سر تر از من! لبخندی به روش پاشیدم که متقابلا لبخندی رو هم دریافت کردم، تارا دختری با چشمای ابی و موهای خرمایی که به طلایی میخورد بود، پوست سفیدی داشت و چهره ای درکل جالب.. پسر بقل دستیش هم تو همین مایه ها بود و به احتمال زیاد برادرش بود، چشمای سبز ابی پسر تو نگاه اول مورد توجه قرار میگرفت. یهو دلم یه جوری شد! کل انالیزم دو سه ثانیه هم طول نکشید. یه هات چاکلت گرفتم و درست کردمو یه شکلات تلخ هم گذاشتم کنارش و پیش بچه ها نشستم و شروع کردم به خوردن که اون پسره گفت:
ببخشید ولی فکر نمیکنید این چیزی که شما دارید میل میکنید، وعده مناسبی توی تغذیه نیست؟! سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم، چی تو چشماش بود که منو مجذوب خودش میکرد! حس خاصی بهش داشتم، بهش چشم بد نداشتم ولی یه حس خوب و حامی گونه ای به من دست میداد. لبخندی زدمو گفتم:
شما پزشکی؟
سر تکون دادو گفت:
بله..
قشنگ ضایع شدم.. سری تکون دادمو گفتم:
چه عالی... جسارتا تخصصتون؟
لبخند محوی زدو گفت:
داخلی.
سری تکون دادمو گفتم:
موفق باشید ولی در رابطه با صبحانه من:
اولا هر کس باید غذای خودشو نگاه کنه!
دوما اصلا نگاهم کنه، غذایی که دیگران میخورن ربطی به شخصی نداره!
و سوما بدن من هر روز اینو میپذیره و عادت داره!
و به خوردن شکلاتم ادامه دادم که خندید وگفت: شما کاملا درست میگید حق باشماست.
حرکت خاصی انجام ندادم و بعد از خوردنم رفتم بیرون، لعنتی چه پسری بود.. تو بچه بودی چجوری بودی؟! شک ندارم برادر تارا بوده. شونه ای بالا انداختم که یهو شایانو دیدم، اصلاشایانو یادم رفته بود! نشستم رو مبل که اومد نشست پیشمو گفت:
خب خب، خوش گذشت؟
گنگ گفتم:
کجا؟
romangram.com | @romangraam