#آنالی
#آنالی_پارت_54
سیگارشو انداخت رو زمینو رو کرد به پشت و گفت:
عشقت شیرینه ولی دونستن اینکه دلت مال یکی دیگست دردناکه..
و از کنارم گذشت.. داد زدم:
پس راحیل چی؟
شایان برگشت سمتمو پوزخندی تحویلم دادو گفت:
راحیلی وجود نداشت، فقط تو بودی، اون راحیل توبودی اونروز من میخواستم فقط تورو بسنجم..
و به رفتن ادامه داد که منم دوییدمو دستشو تو دستام گرفتم و گفتم:
حتی اگه بازم بدونی که من عاشقتم منو پس میزنی؟!
ارزش دستاشو به وضوح حس کردم، خشک شده بود بیچاره..
روکرد بهم و گفت:
چی؟
لبخند گرمی مهمانش کردمو تو دلم به این احمق بازیش میخندیدم و این باعث شده بود لبخندم واقعی تر و عمیق تر بشه.. تکرار کردم براش:
من.. من دوستت دارم! تو خوب بازی کردن با دل ادما رو بلدی اقای شایان امیری.. من عاشق موهاتم، عاشق حرفات، عاشق کارات، چشمات... اخلاقات.. عاشق خودت!
شایان یهو کنترلشو از دست داد اومد سمتمو شونه هامو گرفت تو دستش و گفت:
وای خدای من اینا واقعیه؟!
پشت کرد سمتم دستاشو باز کردو دیوانه وار داد زد:
مرسی خداااااااا... صدامو داری؟؟ مررررسی!
یک لحظه قلبم فشرده شد، اگه واقعا این حرکات واقعی باشه؟! سرمو به طرفین تکون دادم، نه آنالی.. تمومش کن، تو باید تمومش کنی!
***
تو ماشین نشستیم که گفت:
نظرت چیه که بریم یه بستنی بخوریم و بریم شمال؟
متعجب گفتم:
چی؟ بریم شمال؟؟
شایان:عزیزم از بابت تارا مطمئن باش هیچ حسی بین من و اون نیست!
چشم غره ای رفتم و گفتم:
نه ترو خدا بیا احساسی هم بینتون باشه؟! بی تربیت..
خندیدو گفت:
romangram.com | @romangraam