#آنالی
#آنالی_پارت_128

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:

چرا؟ حالت امروز اصلا خوب نیستا! بگو چی شده؟

ازم فاصله گرفت، عقب رفت و گفت:

من... من هیچوقت عاشقت نبودم وترو نمیخواستم.

با این حرفش قلبم ایستاد و بعد از چند لحظه دیوانه وار شروع به تپیدن کرد. شایان انگار واقعا حالش خوب نبود.ادامه داد:

اینا همش یه بازی بود آنالی، من باید ترو عاشق خوردم میکردم و نقش یه عاشق پیشه رو برات بازی میکردم، تو بیمار بودی و من مجبور بودم برای درک کارهات تو رو وابسته کنم. میبینی چقر درد داره؟

یک قطره اشک با لجاجت از چشمهاش پایین اومد، پسرموکج من چه اعتراف تلخی میکرد. اعترافی که لذت چند ماه زندگیم رو یکباره به اتش میکشید. تمام اون خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد و به فرد روبه روم رسید، انگار قدرت تکلمم رو ازدست داده بودم. خیره فقط به شایان نگاه میکردم. انگار دنبال دلیل هایی بود تا حرفهاش رو به من ثابت کنه چون گفت:

آنالی قبول کن که من و تو هیچ وقت سهم هم نبودیم. میدونم حالت خیلی خراب میشه ولی من متاسفم. شاید الان حال اون همه پسری رو که ولشون کردی بفهمی.

باز هم یک قطره اشک دیگه مهمون گونه هاش شد. پسره موکج من میخواست من رو بشکونه؟ حس کردم جون تازه ای بهم تزریق شد، از الان دیگه دست دست من بود. حالا نوبت این بود که من شایان رو بشکونم. با خنده گفتم:

حالا چرا گریه میکنی عزیزم؟ فکر کردی من عاشق سینه چاک جنابعالی ام؟ نه آقا چشماتو باز کن. کسی که داره گریه میکنه تویی. کسی که این بازی رو باخته تویی. من چشمهای یه عاشق رو خوب تشخیص میدم، تو وابسته من شدی نه من... روانپزشک عزیز یادته میگفتی ذهن خوندن برات راحته‌؟ ذهن منو بخون دیگه...

با اینکه برام سخت بود اما کمی بیشتر بهش نزدیک شدم و صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:

میدونستی که از موهات، از صدات از قیافه لعنتی و اخلاقای مسخرت متنفرم؟ میدونستی همیشه منتظر یه مورد بودم که تمومش کنم؟

سرش داد زدم: تو چشمام نگاه کن.

داد زدم: منو بازی دادی ، بازی خوردی. اونی که عاشقه تویی، اونی که وابسته شده تویی! ازت متنفرم. متنفر.. دیگه نمیخوام قیافه نحستو رویت کنم. فهمیدی؟ خداحافظ تا ابد.

پشت کردم و دوییدم، نمیدونستم کجا داشتم میرفتم، ولی دوییدم و به اون اهنگ به اون حرف ها بخ تمام خاطرات خوب و بدمون، به دعواهامون که گویا دیگه تکرار نمیشد فکر کردم.

***

"دانـــای کـــل"

به جای خالی انالی نگاه کرد. آنالی چه میگفت؟ او کسی بود که تمام مدت بازی خورده بود؟ آنالی با حیله هایش چه به روز این پسرک اورده بود. آنالی دوست داشتنی اش گفته بود از او متنفر است؟ انالی خوشحال بود و میخندید. اینقدر جدایی از او برایش لذات بخش بود؟ بر زمین نشست. گریه اش شدت گرفت. مگر نمیگویند مرد نباید گریه کند؟ و انها چه میدانند گریه مرد یعنی چه؟ مگر مردها ادم نبودند و دل نداشتند؟

کمی آن طرف تر دختری عاشق میدوید و گریه میکرد. چه کسی میتوانست حس و حال ویرانه شده دختر رابه خوبی درک کند؟ دستانش میلرزید. اگر شایان عاشقش بود، پس چرا اورا پس زد؟ اوکه در چشمانش عشق را به خوبی میدید. خواست برگردد. بایک تصمیم آنی به همان جایی که چند لحظه پیش دفتر قصه ها و خاطراتش با شایان بسته شد و مهر پایان به پایین نوشته ها خورد، برگشت. افسوس... افسوس که نه شایانی بود و نه خاطره ای.

به شهر وسیع زیر پایش نگاه کرد و به این فکر کرد شایان هم اکنون در این شهر است و اینجا نفس میکشد. به داخل پوشه موزیک ها در تلفن همراهش رجوع و این اهنگ احسان خواجه امیری را پلی کرد. این اهنگ را روزی سارا یکی از دوست های دانشگاهش به او داده بود. یادش می امد که بعد از چند بار گوش دادن به این اهنگ، به دلیل متنش از ان خوشش نیامد ولی حالا... اهنگ را پلی کرد و به متن اهنگ دقت کرد. بیش از انکه صدای اهنگ را بشنود، فقط یک چیز در گوشش اکو میشد:

"پسر موکج دنیای دخترانه اش دیگر رفته بود... گویا تا ابد! "

♫♫♫

یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه

که یادت نیاد تولدِ من چندِ پاییزه

هر کدوم از ما کنارِ یکی خوشبخته

چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته

یه روزی میاد سالی یه بار هم یادِ هم نیایم


romangram.com | @romangraam