#آنالی
#آنالی_پارت_125
نگین متعجب گفت: دیوونه شدی آنالی؟ این بچه بازیا چیه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
منم میام پیشتون، آدرس رو اون موقع ازتون میگیرم.
نگین که انگار قانع شده بود گفت: باشه.
_فقط به شایان نگو که من بیدار شدم، بگو خواب بودم و تو برام یادداشت نوشتی.
نگین: اوکی، فعلا.
_خداحافظ.
نگین که از اتاق بیرون رفت، میخواستم سرم رو به دیوار بکوبم. چرا بیشتر از این اصرار نکرد تا من قبول کنم؟ اعصابم به شدت از دست خودم خیلی خورد شده بود. حس میکردم باید این اخلاق گند مسخرم رو کنار بگذارم اما راهش رو نمیدونستم. همیشه با اینکار، خودم رو از بعضی چیز ها محروم میکردم. بعد از کمی فکر کردن در تصمیم لحظه ای و صد البته مسخره ای به یه شرکت هواپیمایی زنگ زدم و خواستم برای امشب بلیط بگیرم.
_سلام.
خانم: سلام خانم، شما با شرکت هواپیمایی(...) تماس گرفتید. چه کمکی از من ساخته است؟
_یه بلیط برای تهران میخوام.
خانم: چه زمانی؟
_امشب.
خانم: چه ساعتی؟
_نزدیک ترین ساعتتون؟
خانم: برای نیم ساعت دیگس، میتونید خودتون رو برسونید؟
با کمی تعلل گفتم: بله بله.
خانم :پس سریع مشخصاتتون رو بگید.
بعد از گفتن مشخصاتم سریع یه آژانس خبر کردم و یه یادداشت برای نگین نوشتم:
"سلام... واقعا حالم خوب نبود، پس ترجیح دادم برم خونه. امیدوارم که این سفر بهتون خوش بگذره و کلی تفریح کنید، متاسفم که تو این سفر یه رفیق نیمه راه بودم.
خداحافظ. آنالی. "
و سریع لباس هام رو با یه دست لباس دیگه عوض کردم، به سرعت چمدونم رو گرفتم واز هتل خارج و سوار آژانس شدم. یکی از شانس هایی که اورده بودم این بود که چمدونم رو باز نکرده بودم و این خیلی به نفعم شده بود.
***
پنج دقیقه دیر تر به فرودگاه رسیدم و هواپیما با نیم ساعت تاخیر به پرواز در اومد، تقریبا ساعت دو به تهران رسیدم و سریع یه آژانس گرفتم تا من رو به خونه برسونه. دو ساعت دیگه سال تحویل بود. پس از گذشت نیم ساعت به خونه رسیدم و پول آژانس رو حساب کردم و زنگ در رو زدم که الشن در رو باز کرد و من سریع وارد خونه شدم.
***
"یـــــک مـــاه بـــعد"
یک ماهی از اون قضیه گذشته بود و بعد از اون شب، شمیم و نگین دیگه نه بامن تماسی گرفته بودند و نه پیامی فرستاده بودند، انگار قطع رابطه کرده بودیم. حتی همدیگه رو انفالو کرده بودیم، رابطم با شایان خوب بود و اون گفته بود که اونها خیلی از من ناراحتند. شایان امروز گفته بود میخواد منو ببینه، دلم گواهی از خبری بد رو میداد. قرار بر این بود که ساعت پنج بیاد دنبالم. استرس داشتم. میخواستم امروز لباس عیدم رو که با هم خریده بودیم رو بپوشم. پس از پوشیدن لباس هام و آرایش کمرنگی موهام رو با وب لخت کردم و قسمتی از اون رو از شالم بیرون دادم و کیف و کفشم رو گرفتم و رفتم پایین، ساعت پنج دقیقه به چهار بود و شایان رسیده بود. سوار ماشین شدم و بعد از سلام و احوال پرسی که شایان با بی حالی جواب داد راه افتادیم. رو بهش گفتم:
romangram.com | @romangraam