#آنالی
#آنالی_پارت_116

دوباره هیراد احضارم کرده بود و من کمی استرس داشتم.رو به منشی گفتم:

هیراد هست؟

منشی: متاسفانه مریض داخله، یک ربع دیگه میتونید تشریف ببرید تو.

_مرسی.

منشی: خواهش میکنم اقای امیری.

روی صندلی مطب نشستم.واقعا نمیدونستم باید چطور به آنالی بگم و بین دوراهی سختی گیر افتاده بودم.بعد از چند دقیقه منشی صدام کردو خواست که به اتاق هیراد برم.

وارد اتاق شدم و در رو اروم پشت سرم بستم، اصلا گذر زمان رو تو این یک ربع حس نکرده بودم. بعد از سلام کردن هیراد از من خواست تا من بشینم. هیراد کمی دو دل بود و بعد از مدتی روی خودش مسلط شد و جدی به سمتم برگشت و گفت:

شایان، کی میخوای تمومش کنی‌؟

_نمیدونم هیراد اما تمامش میکنم.

هیراد: هه، تو که میگفتی بعد از عروسی برادرت؟!

_تا چند هفته دیگه عیده، دلم نمیخواد زهر مارش بشه.

هیراد:تو عاشقش شدی مگه نه؟

این سوالش دور از ذهن نبود، پس گفتم:

نه، فقط چشمهات رو باز کن هیراد. اون من رو دوست داره، نه ترو! بعد از من از مردها متنفر و بی اعتماد میشه. اصلا ممکنه دوباره بره سراغ چت! اون قانون ممکنه این دفعه صدق نکنه.

با عصبانیت و بدون خداحافظی از مطب هیراد بیرون زدم.

***

"۱۶ روز بعد"

شمیم: پس موافقین دیگه؟

نگین: من و کیا که موافقیم، میمونه آنالی و شایان.

_فکر نمیکنم مادرم اجازه بده!

شمیم: وا چرا اخه؟ منو نگین که هستیم، تو و شایان هم که قراره متاهل بشین دیگه!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

نمیدونم.

شمیم: خب، یه جوری مخ مامانتو بزن دیگه!

سری تکون دادم و گفتم:

سعی میکنم.

بلند شدم و شروع به پوشیدن مانتوم کردم که نگین گفت:


romangram.com | @romangraam