#آنالی
#آنالی_پارت_109
به نگین نگاه کردم. یه لباس دکلته ابی اسمانی پوشیده بود و موهاشم ابی کرده بود. کلا همه چیش ابی بود، کفشاش.. سایه چشمش.. فقط رژش قرمز بود که فوق العاده کرده بودش.
منم بد نشده بودم، یه لباس ماکسی بلند مشکی که استین سه ربع بود پوشیده بودم و موهای قهوه ای سوختمو یک طرف صورتم شل بافته بودن و تاج کوچکی رو هم بالای سرم قرار داده بودن. ارایش چندان زیادی نداشتم و کفشهای تخت و یکسره رو برای امشب انتخاب کرده بودم، چون که زیر لباسم پنهان بود و راحت تر راه میرفتم.
با صدای شاگرد ارایشگر که داد میزد:
اقا داماد اومدن..
شمیم یک متر هوا پرید، با استرس و پاهای لرزون از پله های ارایشگاه پایین اومد. پیش ارمان رفت و به کار هایی که فیلمبردار میگفت انجام بدن گوش کرد. با چشم به دنبال شایان گشتم و پیداش کردمو سمتش راه افتادم.
به سمتش رفتم و باهم سلام و علیک کردیم که گفت:
با من میای نه؟
سری به نشونه تایید براش تکون دادم و گفتم:
مزاحم که نیستم؟
مدل خاصی بقلم زد و فشارم داد که گر گرفتم و در جواب حرفم گفت:
مسخره..
خندیدیم و رفتیم تو ماشین نشستیم، نگاهی بهم انداخت و گفت:
خوشگل شدیا! این آرایش با دخترا چیکار نمیکنه؟!
چشم غره ای بهش رفتم که انگار خواست حرف قبلیش رو اصلاح کنه چون گفت:
البته درباره تو صدق نمیکنه چون تو خودت خیلی خوشگلی!
سری تکون دادم و لبخندی از سر رضایت زدم.
خواست چیزی بگه که صدای زنگ تلفنم باعث شد سکوت کنه و من با دیدن شماره و اسم مادرم تلفن رو جواب بدم:
_بله؟
مامان: سلام عزیزم.
_سلام.
مامان: کجایی؟
_داریم حرکت نیکنیم سمت تالار.
مامان: تو وکی؟
_من و دکتر امیری.
مامان: آهان، خیالم راحت شد.
_وا مامان؟
مامان: آنالی یه چیزی بهت بگم؟
romangram.com | @romangraam