#آنالی
#آنالی_پارت_101

.

کمی بعد زنگ خونه به صدا در اومد که الشن رفت و درو باز کرد.. صدای صجبت پسری به غیر از شایان این نشونی رو میداد که ایهان اومده. با صدای سلامش سرمو بالا گرفتم و بهش نگاهی انداختم و گفتم:

به به سلام.

الشن اومد تو و گفت:

سلام، خوش اومدی..

خندیدمو گفتم: شما که باهم اینجوری حرف نمیزنین!

این حرف من دلیل بر قهقهه الشن و ایهان شد، که ایهان گفت:

راستی من گفتم اینجا خونه دوستمه!

سری تکون دادمو به الشن اشاره کردمو گفتم:

خب دیگه.. خونه دوستته.

صدای زنگ تلفن همراهم باعث شد که جمع رو ترک کنم و پاسخ بدم:

الو..

شایان: سلام، پایینم.

_سلام باشه، اومدیم..

قطع کردم و رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم. سلامی کردم که شایان با گرمی جوابم رو داد، ایهان هم به تبعیت از من سلام کرد، شایان پشت کردو خواست بگه:

سلام باج..

که بلند گفتم: شایان، الشن رو قبلا دیدی نه؟

شایان سری تکون داد و با الشن سلامو علیک کرد، اوف خوب شد که جلوی شایانو گرفتم وگرنه میخواست بگه باجناق.. اصلا دلم نمیخواست که الشن دراین باره چیزی بدونه و سوژش شم. با صدای شایان به خودم اومدم:

خب کجا بریم؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

نظر شماها چیه؟

آیهان: هرچی الشن خانم بگه.

شایان: اوهو.. الشن خانم؟!

و بعد زد زیر خنده که همه ما همراهیش کردیم.

الشن: چیشده؟ انالی از این چیزا بهت نمیگه؟

با اخم رو کردم سمت الشن و اروم خفه شویی مهمونش کردم. خندیدو ابرویی بالا انداخت و گفت: قرار بود بریم کافه یا رستوران ولی من میگم بریم شهربازی..

شایان: موافقم، خیلی وقته نرفتم. شما موافقین؟


romangram.com | @romangraam