#آن_نیمه_دیگر_پارت_96
حرفش و نصفه رها کرد. نگاهي به صورتش کردم... نمي دونم چه بلايي سر ابروش اومده بود... تيغ زده بود يا شکسته بود؟ زير چشم هاي آبي رنگش سياه شده بود... صورتش لاغر و پوستش تيره شده بود. موهاي مشکي خوش حالتش و کوتاه کوتاه کرده بود و دو طرف سرش و تراشيده بود... هنوزم شيطنت خاصي توي حرکات و حالات صورتش بود... همين شيطنت ها بهش جذابيت مي داد... توي صورتش دقيق شدم... راست مي گفت... ديگه نمي تونست کار سابقش و ادامه بده... انگار مواد زيبايي صورتش و تخريب کرده بود... پس براي همين پاي من به ماجرا باز شده بود... به خاطر اينکه ديگه بارمان توانايي هاي سابقش و نداشت... به راحتي مي شد با نگاه کردن به صورتش تشخيص داد که معتاده... نمي دونم بارمان چه حسي داشت که منو اين طور گرفتار مي ديد... شرمنده بود؟ باهاشون همکاري کرده بود؟ خوشحال بود؟ اولين بار بود که حس مي کردم هيچي ازش نمي دونم... پسري که مطمئن بودم يه روح در دو بدنيم اون قدر ازم دور شده بود که احساس مي کردم هيچ وقت نمي شناختمش...
آهي کشيدم... سرم و پايين انداختم و به انگشتام نگاه کردم... همون طور که باهاشون بازي مي کردم فکرم به سمت ترلان کشيده شد... الان داشت چي کار مي کرد؟ اگه اون مرد ازش دفاع نمي کرد و سايه نقشه ش و عملي مي کرد چي؟... تو دلم گفتم:
اگه فاصله م و با اطرافيانم حفظ مي کردم اين طور نمي شد... اون بنده ي خدا رو هم گرفتار کردم. خدا کنه به باباش خبر داده باشه... اگه نه... ديگه اميدي به نجاتمون نيست...
نيم نگاهي به غريبه اي که کنارم نشسته بود کردم... مي ديدم که لرزش دست پيدا کرده... عصبي به نظر مي رسيد... مرتب بينيش و بالا مي کشيد... پوزخندي زدم... انگار وقتش شده بود که مصرف کنه.
بارمان لحظه به لحظه عصبي تر مي شد.. پاشو با حالتي عصبي تکون مي داد... خودش و به اين سمت و اون سمت تاب مي داد... آب ريزش بيني پيدا کرده بود. از عصبانيت هاش مي ترسيدم... مي دونستم به راحتي عصباني نمي شه ولي وقتي عصبي بشه مثل بابا منفجر مي شه. سکوت کرده بودم... اگه مي خواستم با خودم روراست باشم بايد اعتراف مي کردم که ازش مي ترسيدم.
خوشبختانه خيلي زودتر از اون چيزي که توقع داشتم به مقر گروه رسيدم. بارمان در ون و باز کرد و از ماشين پياده شد. به سمت يه ساختمون قديمي رفتيم. در سفيد زنگار گرفته اي داشت. بارمان در زد و بعد از چند دقيقه يه پيرزن خميده با موهاي حنايي و بيني عقابي در و باز کرد. زن نگاهي مشکوک به ما کرد. بارمان با بي صبري گفت:
برو کنار ديگه! نمي شناسي منو؟
پيرزن چنگي به عصاش زد و کنار رفت. نگاهي به چادر گلگلي و خال گوشتي روي صورتش کردم. چشم هاي مشکي و صورتي چروکيده داشت.... او براي چي با اين سن و سال با اين ها همکاري مي کرد؟
جلوي در پرده اي آويزون بود که بيشتر شبيه سفره مي موند. بارمان پرده رو با خشونت کنار زد... انگار عجله داشت که سريع تر به زيرزمين برسه. يه حياط بزرگ با درخت هاي قديمي و بلند و حوضي بزرگ رو به رويم بود. نزديک ساختمون دو تا تخت کنار هم گذاشته شده بودند و روشون فرش کشيده شده بود. يه پلکان با نرده هاي سفيد به ايون خونه مي رسيد. کنار حوض چند گلدون گذاشته شده بود و يه گوشه ي ديگه ي حياط يه قفس خالي بود که احتمالا قبلا توش مرغ و جوجه نگه مي داشتند.
بارمان به سمت زيرزمين رفت. دنبالش راه افتادم. قبل از اين که از پله هاي زيرزمين پايين برم چشمم به دو مرد افتاد که پرده ها رو کمي کنار زده بودند و از پشت شيشه ي پنجره ي خونه نگاهم مي کردند... مي دونستم اونجا نگهبان داريم ولي نمي دونستم چند تا...
از پله هاي کم عرض سنگي پايين رفتيم. بارمان کليد انداخت و قفل در فلزي رو باز کرد. پشت سرش وارد زيرزمين شدم.
سقف زيرزمين نسبتا کوتاه بود و از اون لامپ آويزون شده بود. روي ديوارهاي خاکستري و کثيف با اسپري نقاشي کشيده بودند. موکت کف اتاق سرمه اي رنگ بود. گرد و خاک همه جا نشسته بود و بعضي جا تار عنکبوت بسته بود. يه طرف زيرزمين چهار تا اتاق بود و يه طرف ديگه ش حموم و دست شويي قرار داشت. برخلاف چند ساعت پيش که اونجا رو ترک کرده بودم خلوت بود. اونجا طراحي عجيب و غريبي داشت... ديوارها بي حساب و کتاب جلو عقب رفته بودند و فضاهاي اتاق مانندي به وجود اومده بود. چند تا تشک اين طرف و اون طرف سالن پهن شده بود. يه کيس کامپيوتر که دل و روده ش بيرون ريخته شده بود وسط سالن افتاده بود. همه جا پر از آشغال چيپس ، کاغذ ساندويچ و کاغذ هاي مچاله شده بود.
بارمان رو بهم کرد و گفت:
الان اين زنه مي ياد برات غذا مي ياره... منم مي رم لباسم و عوض کنم.
سر تکون دادم... مي خواست بره لباس عوض کنه!!!!
پوفي کردم و يه گوشه روي زمين نشستم... ذهنم درگير چند مسئله ي مختلف شده بود... آينده ي خودم... وضعيت خانواده م... اعتياد بارمان... مرد آشنايي که ديده بودم و اسمش و يادم نمي اومد... مرگ سايه... و ترلان...
راستي او کجا بود؟
از جا بلند شدم و به سمت اتاق ها رفتم. اتاقي که درش بسته بود جايي بود که بارمان داشت لباس عوض مي کرد! توي يه اتاق دو پسر جوون روي تخت هاي چوبي خوابيده بودند... توي اتاق ديگه يه ميز و چند صندلي چيده شده بود و چند کامپيوتر اين طرف و اون طرف قرار داشت و چند نفر داشتند با اونها کار مي کردند... در اتاق آخر نيمه باز بود. تقي به در زدم. چند ثانيه بعد در باز شد. يه زن جوون با هدبند و سوئي شرت مشکي در و باز کرده بود. نگاهي به پوست صاف کاراملي و چشم هاي عسليش کردم. زن با صداي تو دماغيش گفت:
چي مي خواي؟ برو تو اتاق بارمان.
از لحن طلب کارانه ش خوشم نيومد ولي نمي خواستم م*س*تقيما از ترلان حرف بزنم. يه قدم به سمت عقب برداشتم و قبل از اين که دهنم و باز کنم و حرف بزنم چشمم به ترلان افتاد. يه متر عقب تر از زن ايستاده بود. با ديدن من سرجاش جا به جا شد...
romangram.com | @romangram_com