#آن_نیمه_دیگر_پارت_93
مرد سر تکون داد و محکم گفت:
من نمي ذارم دستت به ترلان بخوره.
من و بارمان نگاهي معني دار بهم کرديم... اين حرفش يعني چي؟ هرچي که بود باعث شد دلم يه کم آروم بگيره... دختره ي بدبخت! عجب شانس بدي داشت. همه ش تقصير من بود. نحسي من اونو هم گرفتار کرده بود.
سايه خودش و به پاي مرد انداخت و گفت:
من درستش مي کنم... خواهش مي کنم... يه بار ديگه بهم فرصت بديد.
زار مي زد و مي ديدم که از ترس مي لرزه... حقش بود... دلم خنک شد. با نفرت نگاهم و ازش گرفتم. مرد با لگدي اونو کنار زد و گفت:
دست بهم نزن آشغال! ديگه به درد نمي خوري. مغزت ديگه کار نمي کنه... بدجوري معتاد شدي...
سايه جيغ زد:
ترک مي کنم.... قول مي دم ترک کنم.
مرد با سر به دو دختر اشاره کرد که از اتاق بيرون برن. رو به بارمان کرد و گفت:
سايه رو سپردم دست تو... خودت حسابش و برس.
با وحشت به بارمان نگاه کردم. برقي رو توي چشماش مي ديدم که برام غريب نبود... برقي شوم از جنس جنون... لبخندي شيطنت آميز روي لبش نشست. دستش و پشت شلوارش برد و اسلحه اي بيرون کشيد. زيرلب گفتم:
بارمان... خواهش مي کنم...
بارمان پوزخندي زد و گفت:
ل*ذ*تي که توي بخششه توي انتقام نيست؟ آره؟
با دست توي پيشونيم زد و گفت:
احمق! اينا مال قصه هاي شب بچه هاست. اينجا دنياست... دنياي واقعي... ديگه قصه نيست.
به سمت سايه رفت. سايه جيغي از وحشت کشيد. بارمان چنگي به موهاي سايه زد. اونو با موهاش بلند کرد و به ديوار کوبوند. سايه جيغ زد:
بارمان... خواهش مي کنم... قسمت مي دم... تو رو جون مادرت...
بارمان فرياد زد:
اسم مامان منو نيار !
صورتش تيره تر از هميشه شده بود. سايه که عين بيد مي لرزيد و صورتش از اشک خيس شده بود با صدايي جيغ جيغي گفت:
romangram.com | @romangram_com