#آن_نیمه_دیگر_پارت_89
آهسته به سمتش رفتم... قلبم محکم توي سينه مي زد... تته پته کنان گفتم:
رادمان... چه... چه ... چه بلايي سرت اوردن؟
لبخند زد... لبخندش شيطنت خاصي داشت... چشماش برقي داشت که قبلا نديده بودم... حس مي کردم به يه آدم ديگه تبديل شده... آدمي که به سختي مي شد گفت که زيباست... هرچند که از پشت صورت تيره ش آثاري از زيبايي ديده مي شد... صورتش لاغرتر و تيره تر از قبل شده بود.
جلوش وايستادم... متوجه شدم که با خونسردي داره آدامس مي جوه... نه!... باور نمي کردم... انگار اصلا از ديدنم شکه نشده بود... انگار اصلا نگران نبود... انگار همه چيز زير سر خودش بود.
با ناباوري گفتم:
همه ش نقشه ي تو بود؟
همون لبخند شيطونش و تحويلم داد... موقع لبخند زدن لبش و به طرف چپ کج مي کرد و ابروي راستش و يه کم بالا مي داد...
داشت توي صورتم نگاه مي کرد و لبخند مي زد... خون تو رگام به جوش اومد. يه دفعه به سمتش حمله کردم. يقه ش و چسبيدم و داد زدم:
عوضي! آشغال عوضي! من داشتم بهت اعتماد مي کردم... همه ش زير سر خودت بود! بهم دروغ گفتي! خيلي پستي... خيلي...
دستام و از ساعد چسبيد و با قدرت دستام و از يقه ش جدا کرد. ساعد هر دو دستم و محکم توي انگشت هاي بلندش فشار داد. دستام و به دو طرف باز کرد و من و به سمت خودش کشيد. به سينه ش خوردم. صورتش و جلو اورد و گفت:
من رادمان نيستم...
ضربان قلبم اوج گرفت... محو آبي نگاهش شدم... نه... او رادمان نبود... صداي کشدار و زخميش هيچ شباهتي به صداي بم و گيراي رادمان نداشت. توي چشمام زل زد... لبخند شيطونش و تحويلم داد و گفت:
اسم من بارمانه!
سرم و بلند کردم. چشمم به مرد جووني افتاد که روي مبل شاهانه ي طلايي رنگي کنار شومينه نشسته بود. مجسمه هاي طلايي بالاي شومينه با رنگ مبل و رنگ قهوه اي سنگ هاي شومينه هماهنگي داشت. ديوار اتاق با کاغذ ديواري کرم شيکي پوشيده شده بود. پايين پاي مرد فرشي از پوست يه حيوون زبون بسته پهن شده بود. يه ليوان ويسکي دستش بود و به شعله هاي آتيش نگاه مي کرد. اتاق کوچيک تاريک با نور شومينه روشن شده بود. پشت سرم يه ميز گرد و چوبي و با صندلي زيبايي قرار داشت. کنج ديوار يه گرامافون بود که روي ميزي کوتاه گذاشته شده بود.
مرد کت شلوار سرمه اي به تن داشت. کراوات و بليزش به رنگ بنفش بود . نگاهي به موهاي خوش حالت مشکيش کردم. چشم هاي مشکي خوش حالتش توي زاويه ي ديدم نبود ولي دليل نمي شد که به خاطر نيارمش. خوب يادم مي اومد که صورت مردونه اي داشت و به نسبت خوش قيافه بود. باورم نمي شد اون بود که حالا روي اون صندلي نشسته بود.
نگاهش و از آتيش گرفت و به صورتم نگاه کرد... با دقت تک تک اجزاي صورتم و بررسي کرد. نگاهش روي چشمام ثابت موند. با يه حرکت نرم از روي مبل بلند شد و به سمتم اومد. دستش و جلو اورد و چونه م و گرفت... سرم و به اين طرف و اون طرف چرخوند.
در اتاق باز شد و دو دختر جوون وارد شدند. دامن هاي کوتاه مشکي با تاپ قرمز پوشيده بودند. موهاي طلايي رنگشون و اتو کشيده بودند. به سمت ميز چوبي و دايره اي شکلي رفتند که پشت سرم قرار داشت. شروع به چيدن ميز کردند... وقت شام شده بود.
مرد خنديد و گفت:
چهار ساله که همديگه رو نديديم... باورم نمي شه اين قدر توي اين چهار سال عوض شده باشي... اون موقع ها صورتت بچگونه بود... ولي الان... واقعا جذاب شدي... خيلي خوش قيافه تر از سابق شدي.
با حرکت چشم اشاره ي ظريفي به دخترهاي پشت سرم کرد. به سمتشون برگشتم. داشتند ميز و مي چيدند... تا ديدند که دارم نگاهشون مي کنم سرشون و پايين انداختند و نگاهشون و ازم گرفتند.
نگاهي به صورت مرد کردم. اگر بينيش کمي کوچيک تر بود صورتش بي عيب و نقص مي شد. پوست سفيدش تضاد جالبي با موهاش داشت. بهش گفتم:
خوب پيشرفت کردي... يادم مي ياد دنبال اين و اون مي دويدي و التماس مي کردي که يه کار درست و حسابي تر بهت بدن.
romangram.com | @romangram_com