#آن_نیمه_دیگر_پارت_320
دوست نداشتم جلوي دوربين اين کار رو بکنم. از عباسيان بعيد نبود که بتونه يه راهي براي دسترسي به دوربين پيدا کنه. نمي خواستم هيچ سند و مدرکيي از خودم به جا بذارم...
تقه اي به در خورد و مه لقا وارد شد. نگاهي به کامپيوتر کرد. روشن بود... يه نگاه به تينا کرد. تينا لبخندي زد و گفت:
دستت درد نکنه مه لقا جون...
سيني رو از دستش گرفت و بعد چيزي زيرلب زمزمه کرد که نفهميدم... دوباره اون فکر مسخره توي ذهنم شروع به بالا و پايين پريدن کرد... قلبم هم به دنبال اون فکر شروع به جست و خيز توي قفسه ي سينه م کرد... تينا و مه لقا مشکوک مي زدند.
تينا يه ليوان شربت دستم داد... منم که به دلم بد اومده بود! حاضر نشدم به شربت لب بزنم.
تينا گفت:
چند دقيقه صبر کن...
روي تخت نشست. لبخند زد. گفتم:
پسوردت چيه؟
تينا گفت:
جدي گرفتي ها!
تو دلم گفتم:
به درک! انگار براي من کاري داره بدون پسورد وارد شم.
به سمتش چرخيدم. چشمم افتاد به يه دوربين کوچولو و نحس که قشنگ توي زاويه اي بود که کامپيوتر رو هم شامل مي شد... لبخند تلخي زدم... چه انتظاري از شانس خودم داشتم؟ آخه من کي توي زندگيم شانس اورده بودم؟
تقه اي به در خورد. تينا از جاش پريد و به سمتم اومد با هيجان گفت:
خب اينم از دوربين!
با تعجب گفتم:
چي؟
تينا ليوان شربتش رو روي ميز گذاشت و گفت:
بابام يه کم به رفت و آمدم با ايراني هاي غريبه حساس شده...
من که تو دلم جشن و عروسي به پا شده بود گفتم:
romangram.com | @romangram_com