#آن_نیمه_دیگر_پارت_302
چرا اين قدر بهم ريختي؟ مگه چه عيبي داره؟ آدمي که هميشه چترتونو تو خونه ش باز مي کرديد تو زرد از آب در اومده؟
سرمو بلند کردم... دوست داشتم اين همه خونسردي رو با يه مشت از هم بپاشونم...
دوست داشتم کينه و نفرت همه ي اين سال ها رو با ضرب و شتم اين چهره ي بي خيال خالي کنم...
دوست داشتم دردي رو که قلبمو فلج مي کرد توي صورت مردي بپاشونم که لقب بهترين دوستم رو چند سال... خداي من... هفت سال... يدک کشيده بود... هفت سال...
از بين دندون هايي که از عصبانيت روي هم کليد شده بود گفتم:
براي اين که به آدمي که بيشتر از همه اعتماد داشتم بي اعتماد شدم...
دستي به صورتم کشيدم و گفتم:
براي چي؟... چرا؟... تو چي کم داشتي؟... دانشجوي خوبي بودي... پول داشتي... خانواده داشتي... مي دوني چيه؟ تو حريص بودي... بيشترش رو مي خواستي...
پوزخندي زد و گفت:
فکر مي کني همين که يه خونه و ماشين بهت بدن خوشبخت ترين آدم دنيا مي شي؟... نه... هر روز بيشترش رو مي خواي... يه ماشين مدل بالاتر... امروز اسپورتيج... فردا بي ام و و بنز... امروز خونه تو شهرک غرب... فردا تو الهيه...
با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
نمي فهمت...
ابرو بالا انداخت و گفت:
مگه خودت همين شکلي نبودي؟... مگه بچه مايدار نبودي؟ مگه آدمي نبودي که همه چي داشتي ولي بيشترش رو مي خواستي؟...
آهسته گفتم:
حالمو بهم مي زني...
يه دفعه صدامو بالا بردم و گفتم:
آخه تو مثلا پزشک اين مملکتي؟ آره؟ تويي که مي خواستي به خاطر پول با جون آدما بازي کني؟
با بي خيالي شونه بالا انداخت و گفت:
اينم براي اين که تا ابد بشي مايه ي افتخار مامان و بابايي که فقط به همين شرط اجازه مي دادن از جلوي چشمشون دور بشي...
از جام بلند شدم... با عصبانيت اتاق رو بالا و پايين رفتم... دست توي موهام کردم... قلبم... قلبم درد مي کرد... از صورتم حرارت بيرون مي زد... دستام مشت مي شد... يه دفعه با مشت محکم به در کمد زدم... رضا با صداي بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com