#آن_نیمه_دیگر_پارت_254
از کنار اتاق بارمان رد شدم. توي يه نگاه ديدمش که اخم هاش توي هم بود و داشت وسايلش رو جمع مي کرد. شايد توي هر موقعيتي که بود قلبم با ديدن اين صحنه فشرده مي شد، بغض مي کردم و دلتنگش مي شدم ولي... از نظر من اون يه خائن بود.
يه ليوان چاي براي خودم ريختم و به رادمان نگاه کردم که داشت لقمه هاي کوچيک نون و مربا براي خودش درست مي کرد. معده ي داغون رادمان هم براي ما بساطي شده بود. از يه طرف وضعيت معده ش باعث مي شد بيشتر از قبل بفهمم براي معتاد نشدن چه تلاشي کرده... و بلافاصله توي ذهنم مي اومد که چرا بارمان اين کار رو نکرده... از طرف ديگه مي ديدم با اين که رادمان دست کم ده کيلو وزن کم کرده بود هنوز جذابيتش رو حفظ کرده بود... و از جايي که بارمان قل رادمان بود و يه درصد از زيبايي رادمان رو نداشت به اين نتيجه مي رسيدم که هروئين با يه آدم چي کار مي کنه... تو دلم گفتم:
مردک هروئيني خائن!
عاقل شده بودم! ديگه دلم بلبل زبوني نمي کرد. رويا و بارمان هم زمان وارد آشپزخونه شدند. اصلا دوست نداشتم ببينم که بارمان خوشحاله... اگه خوشحاليش رو مي ديدم ممکن بود کنترلم رو از دست بدم و اون قدر بزنمش که کار دست خودم بدم.
بارمان گفت:
ترلان يه چاي براي من بريز!
اگه مي خواستم مخالفت کنم بايد باهاش حرف مي زدم... و من اصلا دوست نداشتم حتي يه کلمه باهاش صحبت کنم. يه چاي ريختم و جلوش گذاشتم. سعي کردم به چشم هاي شيطون و صورت پر از وسوسه ش نگاه نکنم... و اين کار عجيب سخت بود... چرا... چرا اين پسر اين قدر وسوسه برانگيز بود؟ چرا با اون لبخندهاي کج و کوله ش و چشم هاي گود افتاده اين قدر جذاب بود؟ هرچه قدر که توي صورت برادرش ملاحت و آرامش بود توي صورت اين يکي شيطنت و پليدي بود... واقعا اين دو تا چطوري دو قلو بودند؟
بارمان با صداي بلندي گفت:
اين ديگه چيه؟
بي اختيار سرم و بلند کردم و به چشم هاش نگاه کردم... اين که رنگ قشنگي داشت مهم نبود... اون حس پشت اين چشم ها ضربان قلبم و بالا مي برد...
صدايي توي سرم گفت:
ترلان! دختر عاقل! خانوم مهندس! اين قدر بدبختي که يه جفت چشم ديوونه ت کنه؟ آره؟
با بي اعتنايي روم و برگردوندم. چشم آبي که چيز خاصي نبود... خودمم داشتم! ... مردک خائن!
بارمان ليوان چاي و بالا گرفت و گفت:
اين چاي چرا رنگ زهرماره؟
رادمان گفت:
بخور اين قدر غر نزن... جو رياست گرفتت ها!
بارمان نون رو به سمت خودش کشيد و با خنده گفت:
نمي ذاري حس بگيرم که!
رويا وسط حرفشون پريد و گفت:
کي مي ري؟
romangram.com | @romangram_com