#آن_نیمه_دیگر_پارت_236
اين يه خداحافظي نيست... اين يه شروعه...
دانيال داشت از سردرد مي مرد. معلوم نبود چطور هنوز مي تونه رانندگي کنه. راضيه با خنده گفت:
تا خرخره خوردي ها!
با صدايي نچندان آهسته گفتم:
ترسيد ديگه گيرش نياد.
دانيال با عصبانيت گفت:
م*س*تم ... ولي کر نيستم...
پوزخندي زدم... با بداخلاقي گفت:
راضيه! چي کار کردي امشب؟ براي چي از جلوي چشمم دور شدي؟ بهت گفته بودم که توي محدوده ي ديدم باشي.
راضيه با خنده و عشوه ي حال بهم زني گفت:
همين جوري خشک و خالي که نمي شد ازش شماره بگيرم.
تو دلم گفتم:
چندش!
دانيال يه دفعه سر حال اومد و گفت:
ازش شماره گرفتي؟
راضيه خنديد و گفت:
بهتر از اون! دعوتم کرد که برم خونه ش.
دانيال آهي کشيد و گفت:
پس بالاخره يه چيزي امشب درست از آب در اومد!
بعد از توي آينه نگاهي بهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com