#آن_نیمه_دیگر_پارت_232
سرش و پايين انداخت. لبخندي زد که خوب مي دونستم بي اراده ست. موهاش و پشت گوشش زد. يه کم صورتش سرخ شده بود... آهسته ازم دور شد... نگاهم بهش خيره موند... خيلي ساده تر و شايد بهتره بگم... خيلي پاک تر از اوني بود که توقع داشتم.
به ويلا نگاه کردم... بايد برمي گشتم ... از جام بلند شدم. دستام و توي جيبم کردم و وارد ويلا شدم. چشمام و چرخوندم و مهمونا رو از نظر گذروندم. راضيه رو ديدم که ديگه رسما روي پاي سبزواري نشسته بود... تو دلم گفتم:
پيرمرد داره از ذوق سکته مي کنه!
پوزخندي زدم. دنبال ترلان گشتم. پيداش نمي کردم. يه کم نگران شدم... دانيال اون شب زيادي پررو شده بود. يه کم جلوتر رفتم و وحشت زده دنبالش گشتم. چشمم به دانيال افتاد که دستش و دور کمر يه دختر انداخته بود و در گوشش چيزي مي گفت. نفس راحتي کشيدم. تو دلم گفتم:
لياقتت از اين جور دخترهاست...
بالاخره ترلان و يه کم اون ورتر پيدا کردم. داشت براي خودش ول مي چرخيد. به سمتش رفتم. با ديدنم لبخندي زد. بهش که رسيدم گفتم:
چي شد؟ دانيال و پيچوندي؟
پوزخندي زد و گفت:
خيلي بچه ست... فکر مي کنه اگه بره سمت دخترهاي ديگه مي تونه توجه من و جلب کنه.
آهي کشيد و ادامه داد:
مي شه بهم بگي چطور مي تونم با يه آدم رواني و عقده اي درست رفتار کنم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
من خودمم توي اين يه مورد موندم...
ترلان گفت:
خب... چي شد؟
گفتم:
هيچي... حرف زديم... خوب پيش رفت... ولي فکر کنم يه مقدار دردسر داشته باشيم... اين از اون تيپ دخترهايي نيست که حاضر شه همين جوري توي خيابون با يه پسر اين ور اون ور بره.
ترلان شونه بالا انداخت و گفت:
خب... چند سال خارج بوده... مسلما خيلي براش مسئله اي نيست که با يه پسر بيرون بره.
يه تاي ابروم و بالا دادم و گفتم:
کي گفته که هر دختري که خارج مي ره و برمي گرده بايد حتما ول بشه؟
romangram.com | @romangram_com