#آن_نیمه_دیگر_پارت_228


از جام بلند شدم. نگاهي به چشم هاي سرخ دانيال کردم و گفتم:

تو يه آبي به صورتت بزني بد نيست.

چپ چپ نگاهش کردم. ترلان که بلند شد به سمت باغ رفتيم. همين که پامون و از در بيرون گذاشتيم نفس راحتي کشيديم. ترلان آهسته گفت:

تو رو خدا کار و يه سره کن که از اينجا بريم... دوست دارم دانيال و با دست خود م خفه کنم... حالا اين که منم اينجام مشکلي درست نمي کنه؟

لبخندي زدم و گفتم:

چرا...

با تعجب نگاهم کرد. گفتم:

ببين! دختر پژمان روي اون صندليه نشسته... به نظر مي رسه حوصله ش سر رفته باشه. مي ريم سمتش... همين طور که داريم آروم راه مي ريم از دانيال و مهموني يه کم بد مي گيم. بايد يه جوري جلوش تابلو کنيم که خواهر و برادريم. بعد دو تايي باهاش سر يه ميز مي شينيم و يه کم حرف مي زنيم. بعد چند دقيقه تو بلند شو و به هواي قدم زدن از ما دور شو... باشه؟

ترلان سر تکون داد و گفت:

باشه!

قدم زنان به سمت جايي رفتيم که دختر پژمان نشسته بود. همين که يه کم نزديک شديم بحث و شروع کرديم.

ترلان: دانيال امشب شورش و در اورده. اصلا از اين دوستاش خوشم نمي ياد... از استاد انتظار ديگه اي داشتم.

_ صد بار بهت نگفتم که اين پسره در حدت نيست؟ با اين وضعي که امشب درست کرده آبرومون و برد.

ترلان: نمي دونم چرا امشب اين طوري شده!

_ جو اين مهموني داره خسته م مي کنه.

ترلان: دانيال نگفته بود اين طوريه اينجا... فکر مي کردم جو صميمانه تري داشته باشه. دنيا هم که تا اومد رفت دنبال اون مردک! فکر کنم دانيال براي همين اين قدر شاکيه... شايد براي همين امشب اين قدر م*ش*ر*و*ب خورد.

_ بي خود کارش و توجيح نکن... اگه روي حرف من به عنوان يه برادر بزرگ تر يه کم حساب باز مي کردي اين طوري نمي شد. هنوزم دير نشده. به نظرم بهتره اين دوستي مسخره تون و هرچه زودتر تموم کنيد.

صداي قدم هايي رو از پشت سرمون شنيديم. سريع به سمت عقب برگشتيم. چشمم به مرد چهار شونه اي افتاد که با چهره اي خشک و جدي بهمون زل زده بود و آروم دنبالمون مي اومد. من و ترلان با تعجب به هم نگاه کرديم.

ترلان پرسيد:

ماجراي اين يارو چيه؟ چرا دنبالمون مي ياد؟

به طرز غيرمنتظره اي دختر پژمان گفت:


romangram.com | @romangram_com