#آن_نیمه_دیگر_پارت_209
رادمان دستش و از دست بارمان بيرون کشيد و گفت:
همين جا! بيارش اينجا...من توي اون سوراخ برنمي گردم.
بارمان دوباره بازوي رادمان و گرفت و گفت:
بيا بريم اونجا...
رادمان محکم دستش و کشيد و با عصبانيت داد زد:
اين قدر بهم دست نزن... خودت کشيدي حاليت نيست من چه حالي دارم.
گفتم:
ببين... فردا روز پنجمه... زمان ترک بين پنج تا ده روزه... شايد فردا همه ش تموم شه... يه کم ديگه طاقت بيار.
يه دفعه به سمتم خيز برداشت و داد زد:
منو ببين! به نظرت من تا فردا خوب مي شم؟ آره؟ فکر مي کني بچه م که با دو تا جمله ي قشنگ و وعده وعيد خام شم؟
يه گام به سمتم برداشت و انگشت اشاره ش و به سمتم گرفت و گفت:
دست از سرم بردار... فهميدي؟ ولم کن...
يه آن ازش ترسيدم. عقب عقب رفتم و با التماس به بارمان نگاه کردم. بارمان دوباره بازوي رادمان و کشيد. يه دفعه رادمان قاطي کرد. برگشت و با مشت توي سينه ي بارمان زد و داد زد:
دست از سرم بردار.
بارمان عقب عقب رفت. با تعجب به جاي مشت رادمان نگاه کرد... سرش و بلند کرد و با ناباوري به رادمان زل زد. کم کم شعله ي خشم تو چشماش زبونه کشيد. صدايش و بالا برد و گفت:
منو مي زني؟ چته؟ وحشي شدي!
چنگي به يقه ي رادمان زد و گفت:
بيا برو تو همون اتاق... اون قدر اونجا مي موني تا آدم بشي... رو من دست بلند مي کني؟
رادمان برادش و هل داد و گفت:
تا بيشتر از اين وحشي نشدم سهم منو بده.
بارمان کمرش و گرفت و اونو از اتاق بيرون کشيد. رادمان تقلا کرد که خودش و آزاد کنه. من يه گوشه وايستاده بودم و با تاثر نگاهشون مي کردم. رادمان داد زد:
ولم کن... عوضي... خودت مي کشي و بساطت به راهه اون وقت جلوي منو مي گيري؟
romangram.com | @romangram_com